|
اخلاق اسلامی:1- جلسه دوم بسم الله الرحمن الرحیم
چونکه جزئی عاشق جزئی شود / زود معشوقش به کل خود رود بنده سوی بنده شد او ماند زار / بوی گل شد سوی گل او ماند خار ما در این دنیا، روز به روز، زار میشویم و زار شدن کلی ما زمانی است که بمیریم، زیرا در این نظام دنیا است که میشود به جای آن تابشی که عاشق آن بودیم و از دست رفت، تابش دیگر را قرار دهیم، وقتی این نظام، تمام شد، جایگزینی هم تمام میشود، زیرا سنن و احکام، تغییر میکند.
فشار قبر هم که شنیدهایم، قسمت مهمش از همین لحاظ است که انسان به سراغ جزءها و تابشها رفته، و در این حیات دنیوی با آنها مأنوس و خوش است، اما وقتی انسان میمیرد، قبر او را به شدت فشار میدهد و انسان هم تنها میماند، در آنجا چون ما رابطهای هم با خدا نداشتهایم، به شدت تنها میمانیم. زیرا ما عاشق جزء بودهایم و با مردن ما، جزء رفت و با کُل هم، ارتباط نداشتیم. بنده سوی بنده شد او ماند زار / بوی گل شد سوی گل او ماند خار همچو آن ابله که تاب (تابش) آفتاب / دید بر دیوار و حیران شد شتاب (به این معنی که فرد ابلهی، تابش آفتاب را بر روی دیوار ببیند و به سوی تابش، بشتابد) عاشق دیوار شد، که این با ضیاست (دیوار، روشنی دارد) / بیخبر، که این عکس خورشید سماست چون به اصل خویش، پیوست آن ضیاء / دید دیوار سیه مانده به جا در اینجا، نکتهای را به صورت اجمال، به شما میگویم و میگذرم و شما را به خدا میسپارم که خدا این اشاره را به شما بفهماند: یکی از اسراری که در جهنم هست، علاوه بر آتش و عذاب، این است که جهنم، ظلمت سه بعدی است. این خصوصیت جهنم، بیارتباط به موضوعی که بحث میکنیم، نیست. (جای توضیح این، مطلب، اینجا نیست)
او بمانده دور از مطلوب خویش / سعی ضایع، رنج باطل، پای ریش همچو صیادی که گیرد سایهای / سایه کی گردد وی را سرمایهای سایه مرغی گرفته مرد، سخت / مرغ حیران گشته بر شاخ درخت عشق ما بر این دنیا در این مرحله نفسانی، درست مانند این است که، صیادی، سایهای را گرفته و یا اینکه سایه را دنبال میکند و سایه روی خاک است و به قول مثنوی، مرغ هم از کار عجیب این فرد در حیرت مانده است. این خاصیت مرتبه نفسانی ماست. به یک نظر، انسان به امواجی عشق میورزد که جز امواج، چیز دیگری نیست. این مطلب، هم در بیان عرفا است و بالاتر از این هم در بیان حضرت عیسی سلام الله علیه است. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم این مطلب را نقل میکند، این روایت، در جلد دوم کتاب جامع السعادات مرحوم نراقی صفحه 27 نقل شده است. کتاب جامع السعادات، کتابی است که مطالعه آن، برای اهل سلوک، ضرورت دارد. این عبارت را از حضرت عیسی علیه السلام، نقل میکند: مَن ذَا الذی یَبنی عَلی اَمواجِ البَحرِ داراً این کیست که بر روی امواج، خانه بنا کند؟ تِلکُمُ الدُّنیا همین دنیایی که میبینید، امواج است فلا تَتَّخِذُوها قَراراً امواج را برای خود، قرار اتخاذ نکنید. او (حضرت عیسی) چون در مرتبه نفسانی نیست و در مرتبه بالاتری است، دنیا را موج میبیند، اما من و شما، موج را به صورت حقیقت میبینیم. این هم یک بیان بود که ما در مرتبه نفسانی خودمان، این چنین هستیم، که چون به مرتبه قلب و روحانیت، وارد نشدهایم دنیا را به این صورت میبینیم و لذا به سوی او کشیده میشویم و نسبت به این موجودات، هوا داریم، پس باید این مرتبه نفسانی ما شکسته شود. این دو بیان را به عنوان مقدمه عرض کردیم برای اینکه بگوییم، چرا ما باید، هوا را از خودمان دور نماییم. (هوا در اینجا، نقش مُهلِک دارد)
راه شکستن موجودیت فعلی ما به بیان اول و مرتبه نفسانی ما به بیان دوم؛ چیست؟ چگونه میشود این موجودیت نازل، یا مرتبه نفسانی را شکست؟ پاسخ این است که با کوبیدن خود در این مرحله، و یا شکستن مرتبه نفسانی میتوان به این مهم، دست یافت. شکستن خود، در این مرحله، ریاضت، مخالفت با نفس و مخالفت با هوا نامیده میشود. بنابراین، خود شکستن، مرتبه نفسانی را شکستن و خود نازل را شکستن که ریاضت نامیده میشود، راه خلاص شدن از هوای نفس و به یک نظر، عین کشتن هوا میباشد و این کار، ضرورت دارد. اگر ما بخواهیم، موجودیت فعلی و مرتبه نفسانی خودمان را حفظ کنیم، یعنی خواستههای موجودیت فعلی و یا خواستههای نفس را برآورده کنیم، خود نازل و مرتبه نفسانی را تثبیت کردهایم و قهراً همیشه محجوب از حق هستیم و اگر بخواهیم، مرتبه نفسانی و خود نازل را بشکنیم، باید با خود نازل و مرتبه نفسانی خودمان بجنگیم یعنی با هواهای آن، مخالفت کنیم، هرچه بیشتر مخالفت با هواها کردیم، خود نازل و مرتبه نفسانی ما شکسته میشود و وقتی که این شکست، آن وقت، مرتبه اصلی ما، البته به مراتب، از درون، جلوه میکند و چهره اصلی ما زنده میشود، من اصلی، قلب و یا جنبه روحانی جلوه میکند. به هریک از تعابیر که بگویید، صحیح است.
در اینجای بحث، به چند روایت از بیانات رسول اکرم، اشاره میکنم: در کتاب جامع السعادات نراقی، در جلد دوم، صفحه 27، بیانی هست که میگوید: موسی علیه السلام، از جایی عبور کرد و کسی را دید که گریه میکند؛ مَرَّ مُوسَی علیه السلام بِرَجُلٍ وَ هُوَ یبْکی وَ رَجَعَ وَ هُوَ یبْکی، موسی علیه السلام، رفت به دنبال کار خودش و وقتی برگشت دید، این شخص، هنوز در حال گریه کردن است فَقَالَ موسی یا رَبِّ عَبْدُک یبْکی مِنْ مَخَافَتِک موسی گفت: خدایا، بندهات از خوف تو گریه میکند (یعنی به او عنایتی بکن) فَقَالَ تعالی: یا ابْنَ عِمْرَانَ، لَوْ نَزَلَ دِمَاغُهُ مَعَ دُمُوعِ عَینَیهِ وَ رَفَعَ یدَیهِ حَتَّی تَسْقُطَا لَمْ أَغْفِرْ لَهُ وَ هُوَ یحِبّ الدُّنْیا خدا خطاب کرد: فرزند عمران، اگر این بنده من، آن قدر گریه کند که دماغش (مغزش) با چشمش بیرون بیاید و اگر آن قدر دستهایش را بلند کند، تا دستهایش ساقط شوند، من او را مشمول مغفرت نمیکنم(به آنجایی که باید او را برسانم، نمیرسانم) مادامی که دنیا را دوست دارد(یعنی هوای دنیا را در دل دارد) این که خدا او را مشمول مغفرت نمیکند، به سبب بخل نیست، بلکه، این راه مغفرت نیست، زیرا این بنده، هوای غیر را دارد و در این صورت، مرتبه نفسانی و خودِ نازل، محفوظ میباشد و نشکسته است. مطلب امروز، نیاز به تأمل بیشتری دارد. با دقت در کل وجود میبینیم که مثلاً اگر خاک بگوید: من میخواهم به مرتبه انسانی برسم، به او می گویند: برای رسیدن به این خواسته، باید ابتدا از این مرحله خاکی شکسته شوی و با حفظ مرتبه خاکی نمیشود که انسان شوی، مرتبه خاکی باید بشکند تا مثلاً تبدیل به گندم شود، و گندم نیز با وجود اینکه مرتبه بالاتری از مرتبه خاکی است، ولی باید بشکند و تبدیل به گوشت و خون و جزء بدن انسان شود، باز باید بشکند و به نطفه تبدیل شود، نطفه نیز باید منیت و خودیت نطفهایاش را بشکند، باید این گونه بشکند تا حقیقت و چهره اصلی، از درون، بیرون آید و شاهد وجه حق باشد. بیان دیگری از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که در جلد دوم کتاب جامع السعادات، صفحه 26 نقل شده است: حضرت میفرمایند: هل مِنْکمْ مَنْ یرِیدُ أَنْ یذْهِبَ اللَّهُ عَنْهُ الْعَمَی وَ یجْعَلَهُ بَصِیراً آیا کسی از شما هست که بخواهد، خدا نابینایی (کوری باطن) او را کنار ببرد و به او بصیرت بدهد، اَلا اِنَّهُ مَنْ رَغِبَ فِی الدُّنْیا بدانید، کسی که هوای غیر و رغبت به دنیا را دارد وَ طَالَ فیها أَمَلُهُ و دائماً آرزوهای طولانی دارد أَعْمَی اللَّهُ قَلْبَهُ خداوند، همیشه قلب او را در عَمی (نابینایی باطن) نگهداری میکند عَلَی قَدْرِ ذَلِک به اندازهای که هوای اغیار را دارد وَ مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا هر کسی هم که در دنیا زهد بورزد وَ قَصُرَ أَمَلَهُ فیها و آرزوهایش، کوتاه شود أَعْطَاهُ اللَّهُ عِلْماً بِغَیرِ تَعَلُّمٍ وَ هُدًی بِغَیر هِدَایة خدا او را به آنجایی که باید برساند، میرساند. بیانات، زیاد است و از این بیانات، میتوان به این نتیجه رسید که با حفظ هوا، نمیتوان به جایی رسید زیرا که انسان، با حفظ هوا، خود نازل و مرتبه نفسانیاش را حفظ کرده است.
در اینجا اگر، خوب دقت کرده باشید، ان شا الله به مسأله سرّ ریاضت، پی بردهاید و ریاضتی که شرعاً، و در قالب عباراتی نظیر، کشتن نفس، مخالفت با نفس و جنگ با نفس به آن امر شدهایم، یکی از اسرارش فهمیده شد. در این رابطه، بیانی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وارد شده که فرمودند: دشمنترین دشمنان برای شما، خود شما هستید اَعدا عَدوِّک نَفسَک الّتی بَینَ جَنبَیک دشمنترین دشمنان شما در رابطه با سیر تکاملی و سیر الی الله شما، همان نفس شما و خود شماست در مرحله نفسانی. حال شما میخواهید با این دشمن، بجنگید، و او را شکست دهید و این مهم، با جهاد با نفس، ریاضت نفس، نفس را کوبیدن و خرد کردن هوا و خواستههای نفس را بر آورده ننمودن، محقق میشود. بندگان واقعی خدا، به این مسأله، اهمیت لازم را میدهند ولی آنهایی که میخواهند، بر سر خودشان، کلاه بگذارند، به این مسأله، اهمیت لازم را نمیدهند و لذا به جایی هم نمیرسند. با این بیانی که داشتیم؛ این مسأله را با قاطعیت میگویم: بدانید، مادامی که این قدم را بر نداشتهاید، راه، باز نشدنی است. اگر شما این قدم را بر نداشتید و فقط، به واجبات عمل کردید و از محرمات، اجتناب کردید و عبودیت را در حد نازل، انجام دادید، نمیگویم اهل نجات نیستید ولی بالاخره چوب این تعلقات و این اغیار را در عوالم بعد، خواهید خورد. صحبت ما درباره سالک موفق و بیان برنامه اوست اگر بخواهد به وجه حق و به لقاء خدا نائل بشود. نمیخواهیم بگوییم: اگر کسی مانند ما که البته اگر این گونه باشیم، هوای اغیار را در دل داشت ولی واجبات را انجام میداد و محرمات را ترک میکرد، اهل جهنم است، بلکه میخواهیم بگوییم که سالک، نیابد این چنین باشد و اگر این گونه باشد، به جایی نمیرسد، ولی کسانی که واجبات را انجام داده و از محرمات، اجتناب کردهاند و هوای اغیار را در این دنیا دارند، اگر همین طور از دنیا بروند، نهایتاً از اهل نجاتاند اما، همانگونه که در بحث معاد گفتهایم، همین هوای اغیار، در یکی از نظامها به نام نظام حساب، که در مقابل ما هست و باید، در آن تطهیر شویم و جلو برویم، در آنجا چوب هوای اغیار را میخوریم و با فشار، تطهیر میشویم و سپس به سوی بهشت و لقای حق، رهسپار میشویم. (مطلب را گم نکنیم)
بنابر این، نتیجه این میشود که هوای غیری که در دنیا داریم، در آخرت، بیحساب تمام نمیشود. اگر سالک بخواهد سالک شود، باید در این جا حسابش را پس بدهد، یعنی باید هواها را کنار بگذارد، ولی اگر سالک نبود و یک مؤمن عادی بود، و به خیال خود، در اینجا میخواهد زرنگی نموده و هواهای مباح خود را کنار نگذارد و فقط از محرمات اجتناب نموده و واجبات را انجام دهد، در عوالم بعد، فشار دارد، زیرا به قول حافظ با هوای غیر نمیشود به سوی دوست رفت. مادامی که چیزی از هوای اغیار، در قلب مانده، سالک در این دنیا و غیر سالک در برزخ نمیتواند به حق برسد یعنی غیر سالک باید آن عالم، حسابش را پس بدهد و این است معنی بیان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام علی سلام الله علیه که هر دو این بیان را فرمودهاند: در حرام دنیا عقاب است و در حلال آن حساب است؛ فی حرامها عَقابٌ وَ فی حلالها حِسابٌ بنابراین، اگر کسی خواست راه سلوک را شروع کند، اگر به هوا دست نزنیم و خودمان هم ممهور(مهر زده) و به تعبیر قرآن، مطبوع خواهیم بود و اصلاً راه باز نخواهد شد، فلذا برنامه اصلی آن کسانی که سلوک را شروع میکنند، جنگ با خود، شکستن خود، شکستن هوا که از آن تعبیر به ریاضت و جهاد میگردد، میباشد.
به این مسأله، توجه داشته باشید که هرگز، استثنائی در بین نیست. خیلی افراد، نظیر ما که نمیتوانند از هوا دست بردارند به این فکر میکنند که آیا میشود خدای متعال، استثنایی قائل شود، زیرا خدای متعال، به هر امری قادر است، چه کسی میتواند بگوید: خدا نمیتواند، ما را با حفظ هوای نفسمان، به سوی خودش ببرد؟ خدا قدرت انجام هر کاری را دارد. در جواب می گوییم، اینکه گفته شده که خدا قدرت دارد، درست است ولی به قول فلاسفه، خدای متعال، قدرت به ممکنات دارد و وقتی که چیزی محال باشد، قدرت به آن تعلق نمیگیرد. البته این استدلال فلاسفه مورد بحث ما نیست. ما می گوییم: خدا قدرت دارد ولی ما میخواهیم خود را فریب بدهیم و با خود میگوییم: ما نماز شب میخوانیم و ذکر و ورد میگوییم و بالاخره، خدا گذشت میکند، این تصور ما اشتباه است زیرا خدا این گونه گذشتی ندارد، این لفظ مهم است که بگوییم: ندارد، نگویید میتواند یا نه؟ بله میتواند اما مگر خداوند، همه آنچه را که میتواند را تا به حال، انجام داده است، خدای متعال همه آن چه که میتواند را انجام نداده است، آن روایتی که خدا به موسی خطاب کرد را فراموش نکنید. اگر میخواهید در این راه موفق باشید با هوا مبارزه کنید و خودتان را بشکنید، والسلام، وانگهی به مستحبات، اوراد و اذکار بپردازید.
مسأله هوا، آنچنان خطرناک است که ما با یک واسطه از یکی از بزرگان که شخص واصِل و مرد عجیبی بوده است شنیدیم که میگفته است: مسأله، در زیر سر شکستن خود، هوای نفس و نفسانیت، خوابیده است و میگفته است که هر چه خدای متعال به من عنایت کرده، از این راه عنایت کرده است. ایشان پس از این توصیهها میفرمودند: شما بدانید که اگر ذرهای به سمت هوا رفتید، بسیار از خدا محجوب میشوید، اگر شما ذرهای به سمت هوا رفتید، شیطان، خیلی از شما خوشش میآید و شما با شیطان، دوست شدهاید، یعنی شیطان، آن زمانی با انسان رفیق میشود که انسان، آنچه را دلش میخواهد، انجام دهد، در این موارد، شیطان میخندد، لذت میبرد و گاهی به دست آن شخص، بوسه میزند.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه دوم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۶:۰ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
اخلاق اسلامی:1- جلسه پنجم بسم الله الرحمن الرحیم
چندین جلسه است که درباره آن مسائل اساسی و اصولی که برای سالک الی الله ضرورت دارد، که از آنها اجتناب کند که اگر از آنها اجتناب نکند، سلوک، معنایی نخواهد داشت، صحبت نموده ایم. این مطالب، طبق برداشتی است که از آیات قرآن، روایات، و بیانات علمای اخلاق داشته ایم که البته بیانات علمای اخلاق هم با برداشت از آیات و روایات است. در جلسه گذشته به بیان و توضیح برخی از جلوات، بروزات و ظهورات مهم و چشمگیر هوای نفس پرداختیم و چند مورد از آنها را عرض کردیم و در این جلسه به بقیه آنها می پردازیم.
از جمله ی صورتهای هوای نفس در انسان، مسئله بخل است. برای سالک الی الله، اجتناب از بخل، یک مسئله ضروری است، چرا که بخل، از ظهورات خیلی مهلک و خطرناک هوای نفس می باشد. بخل به این معناست که هر کسی به هر اندازه ای که از امکانات مالی برخوردار است، در مواردی که باید صرف مال کند، و از اموال خود، خرج کند، این کار را نکند. بخل از جلوات روشن هواست. اگر خودتان دقت کنید، می بینید که بخل، علاوه بر اینکه جلوه ای از هوای نفس است، از جلوات خطرناک هوا نیز می باشد و این نیازی به توضیح ندارد. البته باید به این نکته توجه داشت که هر کسی در حد امکانات مالی خودش، در مواردی که باید از اموال خود خرج کند، خرج نکند، بخل ورزیده اما در مقابل، خرج بی حساب هم که اسراف نامیده می شود نیز مذموم است. نه بخل، صفت خوبی است و نه اسراف که یک انحراف در وجود سالک الی الله می باشد. آیات و روایاتی که در مذمت بخل، بیان شده زیاد است که البته ما از باب نمونه به یک مورد از این آیات و یک بیان از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می نماییم. آیه سی و هفتم از سوره نساء در ذم بخل می فرماید: الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه در ذیل آیه قبل می فرماید: خدا مختال فخور را دوست ندارد، مختال، یعنی خیال زده و شخصی که به خیال فوق العاده گرفتار است، تعبیر قرآن به کلمه مُختال، برای اهل ذوق، معانی و حساب دقیقی دارد.
در ذیل آیه قبل فرمود، خدا مختال فخور را دوست ندارد. معنی دوست نداشتن و دوست داشتن خدا را که قبلاً عرض کردیم و دوباره عرض می کنیم. دوست داشتن و دوست نداشتن خدا، با دوست داشتن و دوست نداشتنی که در انسانها است که عبارت از تحولات و حالاتی است تفاوت دارد، زیرا خداوند از تحولات و حالات، مُبَرّا است. دوست داشتنی که درباره خدا گفته می شود، همان معنای اصلی دوست داشتن است که عبارت است از حجاب و فاصله را کم کردن و از میان برداشتن و به سوی خود راه دادن و به قرب خود پذیرفتن و به عالم جمع، وارد کردن. هر جا که در قرآن، عباراتی نظیر: یحب الصابرین و یحب المحسنین و امثال اینها آمده است، یحب به این معناست که خدا آنها را به سوی خود، راه می دهد. در جاهایی هم که عبارت ان الله لا یحب آمده است، به این معناست که که آن افرادی را که دوست ندارد، نمی گذارد که آنها در مسیر حرکت به سوی خدا پیش بروند، دوست ندارد یعنی حجابها را بر نمی دارد و فاصله ها را کم نمی کند و به جوار خود، راه نمیدهد، این معنای لا یحب می باشد. این آیه هم از مواردی است که کلمه لا یحب آمده است، و به این تعبیر آمده که: اِنَّ اللهَ لا یُحِبُ کُلَّ مُختالٍ فَخُور خداوند، هر خیال زده مباهات کننده را دوست ندارد و به سوی خود، راه نمی دهد. بعد در توضیح مختال فخور می فرماید: الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْل آنهایی که بخل می ورزند و علاوه بر این، دیگران را نیز توصیه و امر به بخل می نمایند. افراد بخیل، علاوه بر اینکه خودشان اهل بخشش نیستند، بلکه اگر کسی از دوستان و آشنایان و همسایگان آنها در مواردی که رضای حق در آن است، از اموال خود، گذشت کند، آنها را نصیحت می کنند تا مانع از بخشش آنها شوند. این صفت بخل است.
اینها مختال هستند و به قول مثنوی گرفتار حالتی هستند که اسباب بلا و گرفتاری خود را محکم نگه داشته اند. اگر کسی در نظام وجود، دقت نموده، و فکر کند که هستی چیست، انسان چیست، از کجا آمده و به کجا می رود و مقصد و هدف ما چیست؟ و به پاسخ این سوالات، آن طور که قرآن می گوید، برسد، اگر چه به درجه نازل تری از فهم برسد، بعد از این ها باید نگاهی به انسانهای بخل ورز کند، که چگونه محصور در خیالات هستند و در آنچه که مایه گرفتاری آنها است، گرفتار هستند و سعی در تثبیت آن نیز دارند. آدم بخیلی که بخل می ورزد، می تواند رضای خدا را با آنچه که در اختیار دارد به دست آورد ولی این کار را نمی کند، بلکه همان اموال و ثروت و تعلقات که موجب گرفتاری خود اوست را محکم نگاه داشته است. مثنوی می گوید: زر و نقره چیست تا مفتون شوی چیست صورت تا چنین مجنون شوی این سرا و باغ تو زندان توست ملک و مال تو بلای جان توست واقعاً هم زندان است، یعنی اگر انسان از این تعلقات، خلاص نشود، کاملاً در زندان است، ما الان در زندان هستیم، یعنی اگر خواستید برای کسی دلسوزی کنید، امثال خودمان، مستحق دلسوزی هستیم، زیرا مظلوم تر از انسان محبوس در این لجن، چیزی به نظر نمی آید. اینکه در روایات، شنیده اید که گفته اند، الدنیا سِجنُ المُومِن به همین دلیل است، زیرا دنیا زندانی است که تصور حقیقت آن تا زمانی که ما در این دنیا هستیم و از آن آزاد نشده ایم، برای ما امکان ندارد.
ممکن است که شنیده باشد که گفته اند، اکثر انسانها در آخر الزمان، مسخ می شوند به طور قاطع نمی گوییم که معنای مسخ، این است که عرض می کنیم که البته در مثنوی هم این گونه بیان شده است اما احتمال دارد که این معنی در کلماتی که از حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین درباره مسخ شدن اکثر انسانها در آخر الزمان وارد شده، مقصود باشد. چه مسخی بالاتر از این است که انسان، صورت اصلی و موجودیت و موقعیت وجودی خود را آن چنان فراموش کند که به این محبس(دنیا) این قدر عشق بورزد و چنان مسخ شود که هیچ یاد و خبری از آن عوالم و موطن اصلی و کمالات وجودی خودش در دلش باقی نمانده باشد. انسانی که در یک محبس فوق العاده تاریک و ظلمانی و در مضیق و تنگنای شدیدی افتاده و سعی در تثبیت آن نیز می کند، در حقیقت، مسخ شده است. شما با ملاحظه ای در افرادی نظیر ما که البته آنهایی که از ابعاد مختلف، مسخ شده و چهره انسانی خود را از دست داده اند مورد نظر ما نیستند، می بینید که ما هم از این مسخ، بی بهره نیستیم، آن جماعت را که ایزد مسخ کرد آیت تصویرشان را نسخ کرد روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بُد آن رشک عقول مسخ کردی زین سفول یعنی مفتون شدن به زر و نقره و امثال اینها که گفتیم این مسخ بودن، در انسان بخیل، کاملاً متجلی است. پس بتر (بدتر) زین مسخ کردن چون بُوَد پیش آن مسخ این به غایت دون بود کسی که صورتش عوض می شود و به صورت یک بهیمه (حیوان) در می آید و کسی که این مسخ درونی و وجودی و باطنی در او واقع می شود، خیلی بدتر از آن مسخ اول است. چون انسان صورت اصلی خودش را در حقیقت امر و در باطن، از دست داده است. اسب همت سوی آخور تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْل آیا می دانید که مختال فخور، چه کسانی هستند، آنهایی که بخل می ورزند و دیگران را هم به این فضیلت و برتری که دارند، دعوت می کنند! وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه گاهی مرض بخل، آن چنان دامن گیر آنها می شود که از ترس اینکه مبادا کسی اصرار کند و دیناری که در دست دارد را از او بگیرد، امکانات مالی خود را کتمان هم می کند. حتی برای این کتمان، آن چنان گریه می کند که اگر شخصی آنها را ببیند، می خواهد به آنها کمک کند. این، مرض است، جلوه هواست، مهلک است و سالک باید هوشیار باشد و از کم و بیش این مسئله اجتناب کند.
روایاتی هم از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بخوانم، قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الشُّحُ وَ الایمان لا یجتمعان فی قلبٍ واحدٍ (شُح به معنای بخل است) فرمود: بخل و ایمان در یک قلب، جمع نمی شود، مومن دارای شُح نمی شود، دارای طمع نمی شود، اگر طمع باشد، ایمان می رود و وقتی که ایمان برود، دیگر سلوک الی الله جایی پیدا نمی کند. این روایت در جامع السعادات، جلد دوم صفحه 110 بیان شده است.
گفتیم که ضد حالت بخل که کمال است و انسان باید این صفت را دارا باشد، جود و سخا، نامیده می شود و سالک الی الله باید جواد و سخی باشد، یعنی از آنچه که دارد، در جایی که باید خرج کند و در جایی که رضای حق است، خرج کند، آن هم نه به صورت اکراه درونی و به ظاهر و به زور، خودش را وادار به بخشش کند، بلکه باید این کار را با طیب نفس، خوشی و سرور قلبی انجام دهد. زمانی، درهم یا دیناری در دست حضرت علی سلام الله علیه بود، حضرت، نگاهی به این درهم یا دینار انداخت و فرمود: راحتی من در کنار رفتن توست(شبیه این بیان را فرمودند) سالک باید نسبت به چیزهایی که دارد، این چنین باشد.
در خصوص جود و سخا، آیات و روایات و بیانات وارده، زیاد است. ما ترس داریم از اینکه اینهایی که می گوییم را بر خود تطبیق ندهیم، اما سربسته بگویم که ما به نوعی به تک تک اینها طبق درجه خودمان گرفتار هستیم. پس باید از بخل اجتناب کرد و در تحصیل جود و سخا همت کرد. داستانهایی در باره جود و سخای سالکین گفته شده که نمی گوییم و اکتفا می کنیم به یک روایت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که از بین ده ها روایت که در تعریف جود و سخا برای بنده خدا وارد شده است. این روایت در کتاب جامع السعادات، جلد دوم، صفحه112 و 113 آمده است: در این روایت می فرماید: ما جَعَلَ اللهَ اَولیائَهُ الا عَلیَ السَّخاء وَ حُسنِ الخُلق رسول الله فرمود: خدا اولیای خودش را قرار نداده مگر بر روی سخا و حُسن خُلق در حدیث دیگری، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اِنَّ السَّخیَّ قَریبٌ مِنَ اللهِ انسان سخی به خدا نزدیک است، قَریبٌ مِنَ النّاسِ به مردم نزدیک است، قَریبٌ مِنَ الجَنّة به بهشت هم نزدیک است. و قال صلی الله علیه و آله: اِنَّ اللهَ جَوادٌ وَ یُحِبُ الجَوادَ خدا جواد است و جواد را دوست دارد. در اینجا نکته ای هم عرض کنم که از این بیان رسول الله استفاده می شود که سالک الی الله در سلوک الی الله، راه را به صورت جامع پیش برود تا همه اسماء خدا در وجودش متجلی شود، و آرام آرام، آمادگی خلیفة اللهی را پیدا نماید، یکی از اسماء خدا اسم جواد است، اسم جواد، آن وقتی به اندازه خودش در وجود انسان متجلی می شود که، روش انسان، جود باشد و انسان، جواد باشد. باید در این مظهریت، فکر کنید که مسائل زیادی در آن، نهفته است.
این نکته را هم عرض کنیم که مرحله بالاتر از جود و سخا برای سالک، این است که اهل ایثار باشد، یعنی سالک الی الله، در مواردی که جای صرف مال و گذشتن از آنچه که دارد، می باشد، حتی اگر خودش هم احتیاج ضروری دارد، گذشت می کند، این کار از جود و سخا بالاتر است و ایثار نامیده می شود و این ایثار، از اوصاف معروف و از خصلتها و خصوصیات بارز شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین و در ردیف بعدی، بندگان خوب خدا بوده است. ایثار رسول خدا خیلی معروف است، گاهی خودش گرسنه می ماند و آنچه که داشت را به دیگری می داد و دو سه روز، گرسنه می ماند و ائمه هم همین گونه بودند، با آنکه چیزهای زیادی به دستشان می آمد ولی در عین حال می بخشیدند و ایثار می کردند و این مرحله بالاتر از جود و سخا می باشد که آیه نهم سوره حشر در تعریف همین سالکین و بندگان خدا، می باشد و این آیه را زیاد شنیده اید؛ وَ یُوثِرُونَ عَلی اَنفُسِهِم وَلَو کانَ بِهِم خَصاصَه (الحشر9) این بندگان، ایثار می کنند و حتی آن چه که برای خودشان ضرورت دارد و به آن احتیاج دارند را در مواردی که مورد رضایت حق تعالی است، صرف می کنند و خودشان را به زحمت می اندازند. این یکی از جلوات هوا بود که نامش بخل بود و توضیح درباره آن تا اینجا کفایت می کند و باید سالک، کاملاً مراقب باشد تا اگر در خود، بخلی دید، با آن مبارزه کند و متصف به جود و سخا و حتی المقدور به ایثار نیز متصف باشد.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه پنجم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۸ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
اخلاق اسلامی:1- جلسه پنجم بسم الله الرحمن الرحیم
چندین جلسه است که درباره آن مسائل اساسی و اصولی که برای سالک الی الله ضرورت دارد، که از آنها اجتناب کند که اگر از آنها اجتناب نکند، سلوک، معنایی نخواهد داشت، صحبت نموده ایم. این مطالب، طبق برداشتی است که از آیات قرآن، روایات، و بیانات علمای اخلاق داشته ایم که البته بیانات علمای اخلاق هم با برداشت از آیات و روایات است. در جلسه گذشته به بیان و توضیح برخی از جلوات، بروزات و ظهورات مهم و چشمگیر هوای نفس پرداختیم و چند مورد از آنها را عرض کردیم و در این جلسه به بقیه آنها می پردازیم.
از جمله ی صورتهای هوای نفس در انسان، مسئله بخل است. برای سالک الی الله، اجتناب از بخل، یک مسئله ضروری است، چرا که بخل، از ظهورات خیلی مهلک و خطرناک هوای نفس می باشد. بخل به این معناست که هر کسی به هر اندازه ای که از امکانات مالی برخوردار است، در مواردی که باید صرف مال کند، و از اموال خود، خرج کند، این کار را نکند. بخل از جلوات روشن هواست. اگر خودتان دقت کنید، می بینید که بخل، علاوه بر اینکه جلوه ای از هوای نفس است، از جلوات خطرناک هوا نیز می باشد و این نیازی به توضیح ندارد. البته باید به این نکته توجه داشت که هر کسی در حد امکانات مالی خودش، در مواردی که باید از اموال خود خرج کند، خرج نکند، بخل ورزیده اما در مقابل، خرج بی حساب هم که اسراف نامیده می شود نیز مذموم است. نه بخل، صفت خوبی است و نه اسراف که یک انحراف در وجود سالک الی الله می باشد. آیات و روایاتی که در مذمت بخل، بیان شده زیاد است که البته ما از باب نمونه به یک مورد از این آیات و یک بیان از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اشاره می نماییم. آیه سی و هفتم از سوره نساء در ذم بخل می فرماید: الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه در ذیل آیه قبل می فرماید: خدا مختال فخور را دوست ندارد، مختال، یعنی خیال زده و شخصی که به خیال فوق العاده گرفتار است، تعبیر قرآن به کلمه مُختال، برای اهل ذوق، معانی و حساب دقیقی دارد.
در ذیل آیه قبل فرمود، خدا مختال فخور را دوست ندارد. معنی دوست نداشتن و دوست داشتن خدا را که قبلاً عرض کردیم و دوباره عرض می کنیم. دوست داشتن و دوست نداشتن خدا، با دوست داشتن و دوست نداشتنی که در انسانها است که عبارت از تحولات و حالاتی است تفاوت دارد، زیرا خداوند از تحولات و حالات، مُبَرّا است. دوست داشتنی که درباره خدا گفته می شود، همان معنای اصلی دوست داشتن است که عبارت است از حجاب و فاصله را کم کردن و از میان برداشتن و به سوی خود راه دادن و به قرب خود پذیرفتن و به عالم جمع، وارد کردن. هر جا که در قرآن، عباراتی نظیر: یحب الصابرین و یحب المحسنین و امثال اینها آمده است، یحب به این معناست که خدا آنها را به سوی خود، راه می دهد. در جاهایی هم که عبارت ان الله لا یحب آمده است، به این معناست که که آن افرادی را که دوست ندارد، نمی گذارد که آنها در مسیر حرکت به سوی خدا پیش بروند، دوست ندارد یعنی حجابها را بر نمی دارد و فاصله ها را کم نمی کند و به جوار خود، راه نمیدهد، این معنای لا یحب می باشد. این آیه هم از مواردی است که کلمه لا یحب آمده است، و به این تعبیر آمده که: اِنَّ اللهَ لا یُحِبُ کُلَّ مُختالٍ فَخُور خداوند، هر خیال زده مباهات کننده را دوست ندارد و به سوی خود، راه نمی دهد. بعد در توضیح مختال فخور می فرماید: الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْل آنهایی که بخل می ورزند و علاوه بر این، دیگران را نیز توصیه و امر به بخل می نمایند. افراد بخیل، علاوه بر اینکه خودشان اهل بخشش نیستند، بلکه اگر کسی از دوستان و آشنایان و همسایگان آنها در مواردی که رضای حق در آن است، از اموال خود، گذشت کند، آنها را نصیحت می کنند تا مانع از بخشش آنها شوند. این صفت بخل است.
اینها مختال هستند و به قول مثنوی گرفتار حالتی هستند که اسباب بلا و گرفتاری خود را محکم نگه داشته اند. اگر کسی در نظام وجود، دقت نموده، و فکر کند که هستی چیست، انسان چیست، از کجا آمده و به کجا می رود و مقصد و هدف ما چیست؟ و به پاسخ این سوالات، آن طور که قرآن می گوید، برسد، اگر چه به درجه نازل تری از فهم برسد، بعد از این ها باید نگاهی به انسانهای بخل ورز کند، که چگونه محصور در خیالات هستند و در آنچه که مایه گرفتاری آنها است، گرفتار هستند و سعی در تثبیت آن نیز دارند. آدم بخیلی که بخل می ورزد، می تواند رضای خدا را با آنچه که در اختیار دارد به دست آورد ولی این کار را نمی کند، بلکه همان اموال و ثروت و تعلقات که موجب گرفتاری خود اوست را محکم نگاه داشته است. مثنوی می گوید: زر و نقره چیست تا مفتون شوی چیست صورت تا چنین مجنون شوی این سرا و باغ تو زندان توست ملک و مال تو بلای جان توست واقعاً هم زندان است، یعنی اگر انسان از این تعلقات، خلاص نشود، کاملاً در زندان است، ما الان در زندان هستیم، یعنی اگر خواستید برای کسی دلسوزی کنید، امثال خودمان، مستحق دلسوزی هستیم، زیرا مظلوم تر از انسان محبوس در این لجن، چیزی به نظر نمی آید. اینکه در روایات، شنیده اید که گفته اند، الدنیا سِجنُ المُومِن به همین دلیل است، زیرا دنیا زندانی است که تصور حقیقت آن تا زمانی که ما در این دنیا هستیم و از آن آزاد نشده ایم، برای ما امکان ندارد.
ممکن است که شنیده باشد که گفته اند، اکثر انسانها در آخر الزمان، مسخ می شوند به طور قاطع نمی گوییم که معنای مسخ، این است که عرض می کنیم که البته در مثنوی هم این گونه بیان شده است اما احتمال دارد که این معنی در کلماتی که از حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین درباره مسخ شدن اکثر انسانها در آخر الزمان وارد شده، مقصود باشد. چه مسخی بالاتر از این است که انسان، صورت اصلی و موجودیت و موقعیت وجودی خود را آن چنان فراموش کند که به این محبس(دنیا) این قدر عشق بورزد و چنان مسخ شود که هیچ یاد و خبری از آن عوالم و موطن اصلی و کمالات وجودی خودش در دلش باقی نمانده باشد. انسانی که در یک محبس فوق العاده تاریک و ظلمانی و در مضیق و تنگنای شدیدی افتاده و سعی در تثبیت آن نیز می کند، در حقیقت، مسخ شده است. شما با ملاحظه ای در افرادی نظیر ما که البته آنهایی که از ابعاد مختلف، مسخ شده و چهره انسانی خود را از دست داده اند مورد نظر ما نیستند، می بینید که ما هم از این مسخ، بی بهره نیستیم، آن جماعت را که ایزد مسخ کرد آیت تصویرشان را نسخ کرد روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بُد آن رشک عقول مسخ کردی زین سفول یعنی مفتون شدن به زر و نقره و امثال اینها که گفتیم این مسخ بودن، در انسان بخیل، کاملاً متجلی است. پس بتر (بدتر) زین مسخ کردن چون بُوَد پیش آن مسخ این به غایت دون بود کسی که صورتش عوض می شود و به صورت یک بهیمه (حیوان) در می آید و کسی که این مسخ درونی و وجودی و باطنی در او واقع می شود، خیلی بدتر از آن مسخ اول است. چون انسان صورت اصلی خودش را در حقیقت امر و در باطن، از دست داده است. اسب همت سوی آخور تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْل آیا می دانید که مختال فخور، چه کسانی هستند، آنهایی که بخل می ورزند و دیگران را هم به این فضیلت و برتری که دارند، دعوت می کنند! وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه گاهی مرض بخل، آن چنان دامن گیر آنها می شود که از ترس اینکه مبادا کسی اصرار کند و دیناری که در دست دارد را از او بگیرد، امکانات مالی خود را کتمان هم می کند. حتی برای این کتمان، آن چنان گریه می کند که اگر شخصی آنها را ببیند، می خواهد به آنها کمک کند. این، مرض است، جلوه هواست، مهلک است و سالک باید هوشیار باشد و از کم و بیش این مسئله اجتناب کند.
روایاتی هم از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بخوانم، قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الشُّحُ وَ الایمان لا یجتمعان فی قلبٍ واحدٍ (شُح به معنای بخل است) فرمود: بخل و ایمان در یک قلب، جمع نمی شود، مومن دارای شُح نمی شود، دارای طمع نمی شود، اگر طمع باشد، ایمان می رود و وقتی که ایمان برود، دیگر سلوک الی الله جایی پیدا نمی کند. این روایت در جامع السعادات، جلد دوم صفحه 110 بیان شده است.
گفتیم که ضد حالت بخل که کمال است و انسان باید این صفت را دارا باشد، جود و سخا، نامیده می شود و سالک الی الله باید جواد و سخی باشد، یعنی از آنچه که دارد، در جایی که باید خرج کند و در جایی که رضای حق است، خرج کند، آن هم نه به صورت اکراه درونی و به ظاهر و به زور، خودش را وادار به بخشش کند، بلکه باید این کار را با طیب نفس، خوشی و سرور قلبی انجام دهد. زمانی، درهم یا دیناری در دست حضرت علی سلام الله علیه بود، حضرت، نگاهی به این درهم یا دینار انداخت و فرمود: راحتی من در کنار رفتن توست(شبیه این بیان را فرمودند) سالک باید نسبت به چیزهایی که دارد، این چنین باشد.
در خصوص جود و سخا، آیات و روایات و بیانات وارده، زیاد است. ما ترس داریم از اینکه اینهایی که می گوییم را بر خود تطبیق ندهیم، اما سربسته بگویم که ما به نوعی به تک تک اینها طبق درجه خودمان گرفتار هستیم. پس باید از بخل اجتناب کرد و در تحصیل جود و سخا همت کرد. داستانهایی در باره جود و سخای سالکین گفته شده که نمی گوییم و اکتفا می کنیم به یک روایت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که از بین ده ها روایت که در تعریف جود و سخا برای بنده خدا وارد شده است. این روایت در کتاب جامع السعادات، جلد دوم، صفحه112 و 113 آمده است: در این روایت می فرماید: ما جَعَلَ اللهَ اَولیائَهُ الا عَلیَ السَّخاء وَ حُسنِ الخُلق رسول الله فرمود: خدا اولیای خودش را قرار نداده مگر بر روی سخا و حُسن خُلق در حدیث دیگری، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اِنَّ السَّخیَّ قَریبٌ مِنَ اللهِ انسان سخی به خدا نزدیک است، قَریبٌ مِنَ النّاسِ به مردم نزدیک است، قَریبٌ مِنَ الجَنّة به بهشت هم نزدیک است. و قال صلی الله علیه و آله: اِنَّ اللهَ جَوادٌ وَ یُحِبُ الجَوادَ خدا جواد است و جواد را دوست دارد. در اینجا نکته ای هم عرض کنم که از این بیان رسول الله استفاده می شود که سالک الی الله در سلوک الی الله، راه را به صورت جامع پیش برود تا همه اسماء خدا در وجودش متجلی شود، و آرام آرام، آمادگی خلیفة اللهی را پیدا نماید، یکی از اسماء خدا اسم جواد است، اسم جواد، آن وقتی به اندازه خودش در وجود انسان متجلی می شود که، روش انسان، جود باشد و انسان، جواد باشد. باید در این مظهریت، فکر کنید که مسائل زیادی در آن، نهفته است.
این نکته را هم عرض کنیم که مرحله بالاتر از جود و سخا برای سالک، این است که اهل ایثار باشد، یعنی سالک الی الله، در مواردی که جای صرف مال و گذشتن از آنچه که دارد، می باشد، حتی اگر خودش هم احتیاج ضروری دارد، گذشت می کند، این کار از جود و سخا بالاتر است و ایثار نامیده می شود و این ایثار، از اوصاف معروف و از خصلتها و خصوصیات بارز شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین و در ردیف بعدی، بندگان خوب خدا بوده است. ایثار رسول خدا خیلی معروف است، گاهی خودش گرسنه می ماند و آنچه که داشت را به دیگری می داد و دو سه روز، گرسنه می ماند و ائمه هم همین گونه بودند، با آنکه چیزهای زیادی به دستشان می آمد ولی در عین حال می بخشیدند و ایثار می کردند و این مرحله بالاتر از جود و سخا می باشد که آیه نهم سوره حشر در تعریف همین سالکین و بندگان خدا، می باشد و این آیه را زیاد شنیده اید؛ وَ یُوثِرُونَ عَلی اَنفُسِهِم وَلَو کانَ بِهِم خَصاصَه (الحشر9) این بندگان، ایثار می کنند و حتی آن چه که برای خودشان ضرورت دارد و به آن احتیاج دارند را در مواردی که مورد رضایت حق تعالی است، صرف می کنند و خودشان را به زحمت می اندازند. این یکی از جلوات هوا بود که نامش بخل بود و توضیح درباره آن تا اینجا کفایت می کند و باید سالک، کاملاً مراقب باشد تا اگر در خود، بخلی دید، با آن مبارزه کند و متصف به جود و سخا و حتی المقدور به ایثار نیز متصف باشد.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه پنجم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۸ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
اخلاق اسلامی:1- جلسه ششم بسم الله الرحمن الرحیم
جلوه دیگر و بروز دیگر از بروزات هوای نفس که کاملاً مهلک است، اجتناب نکردن از اموال حرام و مشتبه است. وقتی هوای نفس در وجود انسان، غلبه کرد، انسان دیگر، حلال و حرام را با هم آمیخته میکند و از حرام و مشتبه اجتناب نمیکند و در نتیجه، دیگر راهی به سوی خدا ندارد. متاسفانه بسیار افرادی دیده شده اند که دم از معنا می زنند و دوست دارند که اهل معنا شوند و حتی شروع به انجام اذکار و اورادی می نمایند، اما چون از اصل، مبارزه با هوای نفس نکرده اند و با شاخه های هوا مقابله نکرده اند و هوا در وجودشان حاکم است و از جمله، از حرام و مشتبه هم اجتناب نمیکنند، قهراً اوراد و اذکار آنها لقلقه زبان است و آنها راه به جایی نمیبرند. اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، یعنی هر چه آمد را صرف و جمع کردن، به هر منزلی وارد شدن، از هر غذایی خوردن، از هر مالی استفاده کردن، که این کار از جلوات روشن هواست و با دقت می توان فهمید که چون هوای نفس در انسان، غالب است، انسان از حرام و مشتبه، اجتناب نمیکند و اگر هوای نفس، در انسان، غالب نباشد، انسان از اموال حرام و حتی مشتبه، یعنی اموالی که مشتبه و مشکوک است هم اجتناب میکند. وقتی هوای نفس در انسان زیاد شد، به این گرفتاری مبتلا میشود، حتی ممکن است که انسان، اهل خواندن نماز شب هم باشد، اما دیگر توجه نمیکند که آنچه در کسب و کارش به دست می آورد چگونه است و آیا واقعاً حلال است، از هر غذایی که به دستش آمد میخورد و فکر نمیکند که صاحب این غذا، پولش را از کجا به دست آورده است. بنابراین، وقتی انسان از حرام و مشتبهات، اجتناب نکرد، ظلمت خوردن و تصرف در حرام و مشتبهات، روح و قلب او را میگیرد و هیچ وقت، دری به روی این شخص، باز نخواهد شد. مثلاً انسان، کارمند یا کاسب است و از آن راه، پول و اموالی به دست می آورد اگر در کیفیت و کمیت کار، دقتی نداشت و در کل، در آنچه که به دست می آورد، حتی اگر هدایا باشد، دقت دقیق نداشته باشد که کاملاً مشروع باشد و شاید حتی راه مشروعی را پیش گرفته ولی بی مبالات است و به اصطلاح، خیلی حمل بر صحت میکند، یعنی هر هدیهای را قبول میکند، در کار خودش، از هر راهی پیش میرود، کم کاری میکند و حقوقش را کامل میگیرد، در معاملاتش دقت نمیکند، در معاوضه اموالش، هر چه میتواند، زرنگی میکند و امثال اینها که با شمردن نمیتوان آنها را احصا نمود. این چنین شخصی از ظلمت خاصی در درون و قلب خود، برخوردار است، (که سربسته میگوییم و در ادامه، تحلیلی نیز در این باره عرض خواهیم کرد) که این قلب، استعداد پیشرفت را از این شخص ندارد، این روح، استعداد حرکت به سوی حق را ندارد زیرا ظلمت خاصی در این قلب هست که از ناحیه اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، حاصل میشود. نه تنها اکثر ما در کار خودمان و آنچه که به دست ما می آید، دقت نمیکنیم، در معاشرت ها نیز کاملاً بی دقتی میکنیم، با هر کسی معاشرت میکنیم و غذای هر کس را میخوریم، به منزل هر کسی میرویم و دیگر فکر نمیکنیم که این شخص، کیست، فکرش چیست، روش کسب و کارش چیست، اموال و منزل و لوازم منزلش را از کجا آورده است، آیا حرام بوده یا حلال، مشتبه بوده یا نه، حقوق مالی اش را رد کرده یا نه، مال یتیم و ربا در آن بوده یا نه، دزدی بوده یا نه، اگر بخواهیم این موارد را بشماریم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. مثلاً وقتی قصد خرید منزلی را داریم، بدون توجه به اینکه این منزل، از اول برای چه کسی بوده، از چه مصالحی ساخته شده، پول این خانه از کجا آمده است، صاحب قبلی آن چه فکر و رویهای داشته، اصل زمین آن چگونه بوده، این منزل را خریداری میکنیم، در هیچ جا به کنه قضیه دقت نمیکنیم. مرحوم نراقی در این باره کلامیکه برای ما قابل تامل است را با توجه به شرایط زمان خودشان( حدود دویست سال پیش) بیان فرموده اند. ما آن مقداری که سن مان اقتضا میکند و به یاد داریم، میبینیم که چه پاکیهایی در زمان گذشته وجود داشته و اکنون وجود ندارد، حال اگر به زمان مرحوم نراقی برگردیم و به کلام ایشان توجه کنیم متعجب میشویم، ایشان میفرمایند: با این وضعی که در این زمان داریم، که نه وضع زمین ها معلوم است، نه وضع خانه معلوم است، نه وضع مواشی (راهها)، معلوم است، نه وضع گوشت ها و لبنیات معلوم است و نه وضع اموال، معلوم است، چه تعدی ها و تقلب ها آمده است، چه تجاوز ها، چه معاملات فاسد، چه تدلیس ها، چه تلبیس ها، (در نتیجه با توجه به این شرایط و این زمان) اجتناب از حرام و پیدا کردن مال و لقمه حلال، نزدیک به محال است، فلذا امام علیه السلام میفرماید: اگر مومن بخواهد در این شرایط، در دنیا زندگی کند، زندگی اش شبیه فرد مضطر میشود. (انتهی کلام نراقی) مضطر به کسی میگویند که مثلا در بیابان، گرفتار شده و میتهای ( حیوان مرده) را پیدا میکند، و چون گرسنه است، میتواند به اندازه سد جوع (رفع گرسنگی) از گوشت میتهای که در واقع حرام است بخورد و بر او حلال است. وقتی انسان، غوطه ور در حرام و مشتبه شد، ظلمت و تیرگی خاصی از این لحاظ، عاید قلب و روح او میشود، که دیگر، این قلب و روح نمیتواند کاری انجام بدهد.
در اینجا، تحلیلی سربسته عرض می نماییم و بقیه اش را به ذوق شما واگذار میکنیم: اگر ما با بی مبالاتی و غلبه هوای نفس که در ما وجود دارد به منزل دوستی رفتیم و غذای حرام یا مشتبهی خوردیم، این غذا جزء بدن میشود و بدن ما از این غذا، رشد میکند، بدن نیز مجرای روح است و بدن نیز از این غذاهای مشتبه و حرام ساخته میشود، (حتی اگر انسان یک بار هم از غذای حرام بخورد، در ساخته شدن بدن انسان تاثیر دارد)، نسبت روح به بدن نیز در یک تشبیه ناقص، مانند نوری است که به یک جسم صیقلی میتابد و از آن رد میشود، و این جسم صیقلی هر چه تیرگی و رنگ داشته باشد، تیرگی آن به نور بی رنگ نیز سرایت میکند و نور را نیز تیره میکند. این امر را بعید ندانید که خوردن غذای مشتبه، ارتباط و اثری بر روح ندارد، روح انسان مانند نوری است که از جسمی به جسم دیگر میتابد و از آن عبور میکند و رنگین میشود، حال، این رنگ و تیرگی، چیست؟ آن غذاهای حرام و آلودگی ها که در جسم ما از ناحیه حرام ها و مشتبهات، پیاده میشود، این در گذر روح از مضیق ماده و بدن، این رنگ، به تناسب روح، پیاده میشود، آن وقت ببینید که روح، به چه روزی می افتد، فلذا هیچ وقت، بعید نشمارید که چرا گاهی من و شما حرکاتی انجام میدهیم، تلاشها میکنیم، تصمیم ها میگیریم، همت ها صرف میکنیم، ولی به جایی نمیرسیم، این امر را بعید نشمارید که دلیل این مسئله آلودگیهای ما به مشتبهات و حرامها باشد، همان مشتبهاتی که نمیدانیم چگونه به دست آمده ولی در آنها تصرف میکنیم، و اگر خوب دقت کنید، متوجه میشوید که همه اموال به دست آمده، مشتبه هستند. البته به قول مرحوم نراقی، راه به دست آوردن حلال، برای انسان، بسته نیست ولی این کار، خیلی سخت است، بالاخره هر کسی به اندازه همت خودش میتواند، لقمه و مال خود و تصرفاتی که در آنها دارد را حلال کند و اگر انسان، همت خود را مصروف نماید، میتواند به این نعمت بزرگ برسد. من به نوبه خود، یقین دارم که این ( عدم اجتناب از حرام و مشتبهات) یکی از مسائل اساسی است که نمیگذارد ما حالی پیدا کنیم، حسابی پیدا کنیم، حتی دعا و تضرع ما هم به جایی نمیرسد، و راه بسته میشود. حتی این دعا که میگوییم: خدایا، ما را به سوی خودت، بخواه که این دعا از تضرع های لازم است و باید این گونه دعا نمود، نیز مستجاب نمیشود، و راه، از همه جا بسته میشود، زیرا روح، تیره و ظلمانی و از خدا محجوب است و این ظلمت و محجوبیت را از آن ظلمت و تیرگی که از طریق غذاهای حرام و مشتبه، در بدن پیاده شده، کسب نموده است.
بزرگان ما، حالات عجیبی داشته و دارند. مثلا در حالات یکی از بزرگان عرفا نقل شده که زمانی شنید که در منطقهای که زندگی میکرد، ترکمانها بخشی از گوسفندان مردم را غصب کرده و فروخته اند. چون گوسفندان آن منطقه، مشتبه شدند، این عارف بزرگوار، چهل سال، از گوشت تناول ننمود، زیرا دست تجاوزی در این منطقه به سوی گوسفندان آمده بود، و این گوسفندان، فروخته شدند و گوشتهای حلال و حرام، آمیخته شدند و گوشتی که خریداری میکنیم، معلوم نیست از آن گوسفندان غصبی است یا نه. این جریان را شهید قاضی طباطبایی تبریزی در کتاب مفیدی که اقدام به چاپ آن کرده اند، نقل نموده و در ادامه فرموده اند: با توجه به اینکه نخوردن گوشت، برای انسان صدمات و لطمات دارد، این عارف بزرگوار، اقدام به خوردن گوشت ماهی می نمود. در آن زمان، جریانی پیش آمد و سلطان وقت نیز، اقدامیدرباره ماهی های آن شهر نمود و معلوم است که کاری که اغلب سلاطین کنند، بی توجه به حلال و حرام است، لذا این عارف بزرگوار، از خوردن ماهی نیز، اجتناب نمودند و خیلی هم سختی کشیدند. از قبیل این جریانها به وفور نقل شده است.
بنابراین، یکی از مهلکات، این است که انسان از حرام، اجتناب نکند و این از جلوات و بروزات هوا می باشد و اگر هوا در وجود انسان، کشته شود، اجتناب از حرام و مشتبه، برای انسان، آسان میشود. اگر خوب دقت کنید میبینید که همه مفاسد، زیر سر هوای نفس، خوابیده است و اصلاً فسادی در عالم نیست جز اینکه به هوای نفس میرسد. بنابراین، سالک، باید از ابتدا به سراغ هوا برود که این، ام الفساد است.
در بیان مفاسد اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، آیات و روایات و بیانات وارده از بزرگان بسیار است که ما با توجه به این توضیحی که دادیم، به چند مورد از آنها اشاره می نماییم. روایتی در کتاب جامع السعادات، جلد دوم، صفحه163 از رسول اکرم، نقل شده است، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً عَلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ يُنَادِي كُلَّ لَيْلَةٍ مَنْ أَكَلَ حَرَاماً لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ خداوند در بیت المقدس، ملکی دارد که هر شب ندا میدهد: کسی که حرام بخورد، هیچ عمل واجب و مستحبی از او قبول نمیشود.
شما اهل ذوق هستید و میدانید که قبول نشدن عبادات، یعنی پیش نرفتن انسان، اینکه شنیده اید که عبادت، قبول میشود یا نمیشود، باید به معنی و جان مطلب توجه داشته باشید: در واقع، قبول شدن عمل، مطرح نیست، بلکه قبول شدن خود انسان، مطرح است، انسان با نماز و انواع دیگری از عبادات واجب و مستحب، میخواهد به سوی حضرت حق، حرکت کند، اگر این حرکت، حرکت مقبولی شد، میگویند که این عبادت، عبادت مقبولی است، در حقیقت، خود انسان، مقبول است، قرآن میفرماید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه (فاطر 10) انفس پاک و ارواح پاک و انسانها پاک، به سوی خدا صعود میکنند، عمل صالح، انسان را بالا میبرد و آنکه بالا رونده است، خود انسان است. پس عبادت مقبول، یعنی حرکتی به عنوان حرکت عبودی که به جا می افتد و انسان را مقبول پیشگاه حق، میکند و مقبول نشدن عمل هم در مقابل این است، یعنی نمازی که مقبول نمیشود، انسان را به سوی خدا نزدیک نمیکند، یعنی انسان، مقبول حق نمیشود. این روایت، خیلی پرمعنی است که ملک، یک حقیقت و سنت حاکم حق، در نظام وجود را بیان میکند که کسی که حرام میخورد و از حرام و مشتبه اجتناب ندارد، هیچ حرکتی در مقام عبودیت به سوی حق، اعم از واجب و مستحب از او قبول نمیشود، یعنی این انسان، راهی به سوی خدا پیدا نمیکند. برخی از افراد، مقبول شدن یا نشدن عبادات را عوامانه معنی کرده اند، در حالی که انسان باید این معانی را تحلیل کند و حقیقت آن را بفهمد، عمل، مقبول شد یعنی عمل شد و عمل، مقبول نشد یعنی عمل نشد و عملی که مقبول شد یعنی انسان را به سوی خدا برد، و گرنه، خود عمل بذاته، مطلوب نیست، بلکه به عنوان پیش برنده مطلوب است، برای فهم این معنی، آیه را فراموش نکنید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ به سوی او صعود میکند، کلمات پاک انسانها وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه و عمل صالح، انسان را بالا میبرد و در واقع، وسیله است. روایت دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جلد دوم جامع السعادات، صفحه 164 نقل شده است. البته ذکر این نکته لازم است که مفهوم این روایت در مسیر بحث ما که عبارت است از اینکه در مسیر سلوک، اجتناب از حرام، واجب است و سالک، باید از حرام اجتناب کند، نمیباشد، اما این روایت را با این هدف میخوانیم که بگوییم حتی اگر موفق به سلوک هم نشدیم و با عدم اجتناب از حرام و مشتبه، از سلوک باز ماندیم، گرفتاری این کار، تنها در دنیا نیست بلکه در آخرت نیز دارای آتش و عذاب فوق العادهای میباشد. رسول الله فرمود: مَنْ لَمْ يُبَالِ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبَ الْمَالَ لَمْ يُبَالِ اللَّهُ مِنْ أَيْنَ أَدْخَلَهُ النَّارَ کسی که مبالات ندارد که مالش را از چه راهی به دست میآورد، خدا هم مبالاتی ندارد که او را از کجا وارد آتش کند. البته شما اهل ذوق هستید و میدانید که وقتی انسان، بی مبالاتی میکند و از هر راهی، چیزی که به دستش رسید را کسب میکند، در باطن امر، رفتن است، از هر راهی که پیش میآید، به سوی آتش، نکته این مسئله اینجاست. اجتناب نکردن از حرام، نه تنها مانع سلوک است، بلکه در عالم برزخ و قیامت نیز دارای آتش و عذاب است و علاوه بر این موجب ایجاد خصومتهایی برای انسان از جانب متخاصمین نیز میگردد، یعنی حتی زن و فرزند انسانی که این گونه بی مبالات است، از او طلبکار میشوند، زیرا این مردی که مال آور خانواده اش بوده، آنها را به هلاکت انداخته و وقتی برای خانواده اش حقیقت آشکار شده و آتشی که از ناحیه خوردن حرام و مشتبه ایجاد شده، به آنها روی آورد، چون آنها در دنیا نان خور این شخص بودند و این شخص، مبالاتی در حرام و مشتبه و حلال نداشت، لذا عامل بدبختی خانواده اش گردید و آنها از او شکایت میکنند. روایت دیگری را از کتاب جامع السعادات، جلد دوم صفحه 165 برای شما میخوانم: وَ وَرَدَ اِنّ اَهلَ الرّجُل وَ اُولادَهُ یَتَعَلَّقون بِهِ یَومَ القیامَةِ فَیُوقِفُونَهُ بَینَ یَدَیِ الله وَ یَقُولُونَ: یا رَبّنا خُذ لَنا بِحَقِّنا مِنهُ روایت وارد وارد شده که اهل مرد و اولادش ( کسانی که نان خور او هستند) روز قیامت به او روی آور میشوند و او را در پیشگاه خداوند، متوقف میکنند و به خدا میگویند: خدایا، حق ما را از این مرد بگیر. در آنجا دیگر، ملاحظهای نیست و همه گرفتار و به فکر نجات خودشان هستند، آنجا حکم دیگری دارد که صریح قرآن است که هر کسی به فکر خودش است، زیرا گرفتاریها و مصیبتها، بسیار زیاد است، نه زن، مرد را میشناسد، نه مرد، جانب زن را ملاحظه میکند، نه پدر و مادر، اولاد را و نه اولاد، پدر و مادر را میشناسد، این صریح قرآن است. اولاد و اهلش میگویند: خدایا حق ما را از این مرد بگیر، فَاِنَّهُ ما عَلَّمَنا ما نَجهَلُ این بخش از روایت، شاهد گفتار ما نیست ولی خوب است به ترجمه این قطعه نیز، توجه کنید؛ برای اینکه اولاً این شخص، چیزی که برای لازم بود به ما یاد بدهد، یاد نداد، وَ کانَ یُطعِمُنا مِنَ الحَرامِ و ما را از حرام، اطعام نمود و غذا داد وَ نَحنُ لا نَعلَم ما که این امر را نمیدانستیم فَیُقتَصُّ لَهُم مِنهُ قصاص ظلمیکه در دنیا به آنها نموده، از او گرفته میشود. این( اجتناب ننمودن از حرام و مشتبهات) هم یکی از مهلکات و جلوات روشن هواست و این اندازه که شرح دادیم کافیست و در ادامه، صفت ضد آن که باید یک سالک، این صفت را داشته باشد و کمال سالک است را توضیح میدهیم.
ضد اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات را ورع می نامند که بندگان خدا و سالک الی الله باید از اهل ورع و در اصطلاح، وَرِع یعنی صاحب ورع باشد. تعریف ورع این است که انسان از حرام و مشتبه، اجتناب کند، در تعریف ورع، اخبار و روایات، زیاد است که ما چند روایت را نقل می نماییم: در جلد دوم جامع السعادات صفحه 173 حدیثی را از امام صادق علیه السلام نقل نموده است؛ قال الصادق علیه السلام: أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ اجْتِهَادٌ لَا وَرَعَ فِيهِ امام صادق علیه السلام فرمود: تو را وصیت میکنم به تقوا، و به جدیت در طریق عبودیت، بدان، جدیتی که در عبودیت و سلوک الی الله هست، نفعی نمیدهد وقتی ورع و اجتناب از حرام و مشتبه در آن نیست. باز در همان صفحه 173 از امام صادق علیه السلام، بیان خلاصه و پر معنایی نقل شده است که برای ما آموزنده است که حضرت فرمود: عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ فَإِنَّهُ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِالْوَرَعِ به شما توصیه میکنم ( از مشتبه و حرام ) ورع داشته باشید برای اینکه به آنچه نزد خدا هست، نمیتوان رسید مگر با ورع. اگر ورع داشته باشید، خواهید دید، که چه تحولی در درون و قلب خود، خواهید دید، ورع چیز عجیبی است، اگر اهل ورع در همه تصرفات و مخصوصاً در غذای خود باشید، اثر عجیبی را خواهید دید.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه ششم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۷ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
اخلاق اسلامی:1- جلسه ششم بسم الله الرحمن الرحیم
جلوه دیگر و بروز دیگر از بروزات هوای نفس که کاملاً مهلک است، اجتناب نکردن از اموال حرام و مشتبه است. وقتی هوای نفس در وجود انسان، غلبه کرد، انسان دیگر، حلال و حرام را با هم آمیخته میکند و از حرام و مشتبه اجتناب نمیکند و در نتیجه، دیگر راهی به سوی خدا ندارد. متاسفانه بسیار افرادی دیده شده اند که دم از معنا می زنند و دوست دارند که اهل معنا شوند و حتی شروع به انجام اذکار و اورادی می نمایند، اما چون از اصل، مبارزه با هوای نفس نکرده اند و با شاخه های هوا مقابله نکرده اند و هوا در وجودشان حاکم است و از جمله، از حرام و مشتبه هم اجتناب نمیکنند، قهراً اوراد و اذکار آنها لقلقه زبان است و آنها راه به جایی نمیبرند. اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، یعنی هر چه آمد را صرف و جمع کردن، به هر منزلی وارد شدن، از هر غذایی خوردن، از هر مالی استفاده کردن، که این کار از جلوات روشن هواست و با دقت می توان فهمید که چون هوای نفس در انسان، غالب است، انسان از حرام و مشتبه، اجتناب نمیکند و اگر هوای نفس، در انسان، غالب نباشد، انسان از اموال حرام و حتی مشتبه، یعنی اموالی که مشتبه و مشکوک است هم اجتناب میکند. وقتی هوای نفس در انسان زیاد شد، به این گرفتاری مبتلا میشود، حتی ممکن است که انسان، اهل خواندن نماز شب هم باشد، اما دیگر توجه نمیکند که آنچه در کسب و کارش به دست می آورد چگونه است و آیا واقعاً حلال است، از هر غذایی که به دستش آمد میخورد و فکر نمیکند که صاحب این غذا، پولش را از کجا به دست آورده است. بنابراین، وقتی انسان از حرام و مشتبهات، اجتناب نکرد، ظلمت خوردن و تصرف در حرام و مشتبهات، روح و قلب او را میگیرد و هیچ وقت، دری به روی این شخص، باز نخواهد شد. مثلاً انسان، کارمند یا کاسب است و از آن راه، پول و اموالی به دست می آورد اگر در کیفیت و کمیت کار، دقتی نداشت و در کل، در آنچه که به دست می آورد، حتی اگر هدایا باشد، دقت دقیق نداشته باشد که کاملاً مشروع باشد و شاید حتی راه مشروعی را پیش گرفته ولی بی مبالات است و به اصطلاح، خیلی حمل بر صحت میکند، یعنی هر هدیهای را قبول میکند، در کار خودش، از هر راهی پیش میرود، کم کاری میکند و حقوقش را کامل میگیرد، در معاملاتش دقت نمیکند، در معاوضه اموالش، هر چه میتواند، زرنگی میکند و امثال اینها که با شمردن نمیتوان آنها را احصا نمود. این چنین شخصی از ظلمت خاصی در درون و قلب خود، برخوردار است، (که سربسته میگوییم و در ادامه، تحلیلی نیز در این باره عرض خواهیم کرد) که این قلب، استعداد پیشرفت را از این شخص ندارد، این روح، استعداد حرکت به سوی حق را ندارد زیرا ظلمت خاصی در این قلب هست که از ناحیه اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، حاصل میشود. نه تنها اکثر ما در کار خودمان و آنچه که به دست ما می آید، دقت نمیکنیم، در معاشرت ها نیز کاملاً بی دقتی میکنیم، با هر کسی معاشرت میکنیم و غذای هر کس را میخوریم، به منزل هر کسی میرویم و دیگر فکر نمیکنیم که این شخص، کیست، فکرش چیست، روش کسب و کارش چیست، اموال و منزل و لوازم منزلش را از کجا آورده است، آیا حرام بوده یا حلال، مشتبه بوده یا نه، حقوق مالی اش را رد کرده یا نه، مال یتیم و ربا در آن بوده یا نه، دزدی بوده یا نه، اگر بخواهیم این موارد را بشماریم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود. مثلاً وقتی قصد خرید منزلی را داریم، بدون توجه به اینکه این منزل، از اول برای چه کسی بوده، از چه مصالحی ساخته شده، پول این خانه از کجا آمده است، صاحب قبلی آن چه فکر و رویهای داشته، اصل زمین آن چگونه بوده، این منزل را خریداری میکنیم، در هیچ جا به کنه قضیه دقت نمیکنیم. مرحوم نراقی در این باره کلامیکه برای ما قابل تامل است را با توجه به شرایط زمان خودشان( حدود دویست سال پیش) بیان فرموده اند. ما آن مقداری که سن مان اقتضا میکند و به یاد داریم، میبینیم که چه پاکیهایی در زمان گذشته وجود داشته و اکنون وجود ندارد، حال اگر به زمان مرحوم نراقی برگردیم و به کلام ایشان توجه کنیم متعجب میشویم، ایشان میفرمایند: با این وضعی که در این زمان داریم، که نه وضع زمین ها معلوم است، نه وضع خانه معلوم است، نه وضع مواشی (راهها)، معلوم است، نه وضع گوشت ها و لبنیات معلوم است و نه وضع اموال، معلوم است، چه تعدی ها و تقلب ها آمده است، چه تجاوز ها، چه معاملات فاسد، چه تدلیس ها، چه تلبیس ها، (در نتیجه با توجه به این شرایط و این زمان) اجتناب از حرام و پیدا کردن مال و لقمه حلال، نزدیک به محال است، فلذا امام علیه السلام میفرماید: اگر مومن بخواهد در این شرایط، در دنیا زندگی کند، زندگی اش شبیه فرد مضطر میشود. (انتهی کلام نراقی) مضطر به کسی میگویند که مثلا در بیابان، گرفتار شده و میتهای ( حیوان مرده) را پیدا میکند، و چون گرسنه است، میتواند به اندازه سد جوع (رفع گرسنگی) از گوشت میتهای که در واقع حرام است بخورد و بر او حلال است. وقتی انسان، غوطه ور در حرام و مشتبه شد، ظلمت و تیرگی خاصی از این لحاظ، عاید قلب و روح او میشود، که دیگر، این قلب و روح نمیتواند کاری انجام بدهد.
در اینجا، تحلیلی سربسته عرض می نماییم و بقیه اش را به ذوق شما واگذار میکنیم: اگر ما با بی مبالاتی و غلبه هوای نفس که در ما وجود دارد به منزل دوستی رفتیم و غذای حرام یا مشتبهی خوردیم، این غذا جزء بدن میشود و بدن ما از این غذا، رشد میکند، بدن نیز مجرای روح است و بدن نیز از این غذاهای مشتبه و حرام ساخته میشود، (حتی اگر انسان یک بار هم از غذای حرام بخورد، در ساخته شدن بدن انسان تاثیر دارد)، نسبت روح به بدن نیز در یک تشبیه ناقص، مانند نوری است که به یک جسم صیقلی میتابد و از آن رد میشود، و این جسم صیقلی هر چه تیرگی و رنگ داشته باشد، تیرگی آن به نور بی رنگ نیز سرایت میکند و نور را نیز تیره میکند. این امر را بعید ندانید که خوردن غذای مشتبه، ارتباط و اثری بر روح ندارد، روح انسان مانند نوری است که از جسمی به جسم دیگر میتابد و از آن عبور میکند و رنگین میشود، حال، این رنگ و تیرگی، چیست؟ آن غذاهای حرام و آلودگی ها که در جسم ما از ناحیه حرام ها و مشتبهات، پیاده میشود، این در گذر روح از مضیق ماده و بدن، این رنگ، به تناسب روح، پیاده میشود، آن وقت ببینید که روح، به چه روزی می افتد، فلذا هیچ وقت، بعید نشمارید که چرا گاهی من و شما حرکاتی انجام میدهیم، تلاشها میکنیم، تصمیم ها میگیریم، همت ها صرف میکنیم، ولی به جایی نمیرسیم، این امر را بعید نشمارید که دلیل این مسئله آلودگیهای ما به مشتبهات و حرامها باشد، همان مشتبهاتی که نمیدانیم چگونه به دست آمده ولی در آنها تصرف میکنیم، و اگر خوب دقت کنید، متوجه میشوید که همه اموال به دست آمده، مشتبه هستند. البته به قول مرحوم نراقی، راه به دست آوردن حلال، برای انسان، بسته نیست ولی این کار، خیلی سخت است، بالاخره هر کسی به اندازه همت خودش میتواند، لقمه و مال خود و تصرفاتی که در آنها دارد را حلال کند و اگر انسان، همت خود را مصروف نماید، میتواند به این نعمت بزرگ برسد. من به نوبه خود، یقین دارم که این ( عدم اجتناب از حرام و مشتبهات) یکی از مسائل اساسی است که نمیگذارد ما حالی پیدا کنیم، حسابی پیدا کنیم، حتی دعا و تضرع ما هم به جایی نمیرسد، و راه بسته میشود. حتی این دعا که میگوییم: خدایا، ما را به سوی خودت، بخواه که این دعا از تضرع های لازم است و باید این گونه دعا نمود، نیز مستجاب نمیشود، و راه، از همه جا بسته میشود، زیرا روح، تیره و ظلمانی و از خدا محجوب است و این ظلمت و محجوبیت را از آن ظلمت و تیرگی که از طریق غذاهای حرام و مشتبه، در بدن پیاده شده، کسب نموده است.
بزرگان ما، حالات عجیبی داشته و دارند. مثلا در حالات یکی از بزرگان عرفا نقل شده که زمانی شنید که در منطقهای که زندگی میکرد، ترکمانها بخشی از گوسفندان مردم را غصب کرده و فروخته اند. چون گوسفندان آن منطقه، مشتبه شدند، این عارف بزرگوار، چهل سال، از گوشت تناول ننمود، زیرا دست تجاوزی در این منطقه به سوی گوسفندان آمده بود، و این گوسفندان، فروخته شدند و گوشتهای حلال و حرام، آمیخته شدند و گوشتی که خریداری میکنیم، معلوم نیست از آن گوسفندان غصبی است یا نه. این جریان را شهید قاضی طباطبایی تبریزی در کتاب مفیدی که اقدام به چاپ آن کرده اند، نقل نموده و در ادامه فرموده اند: با توجه به اینکه نخوردن گوشت، برای انسان صدمات و لطمات دارد، این عارف بزرگوار، اقدام به خوردن گوشت ماهی می نمود. در آن زمان، جریانی پیش آمد و سلطان وقت نیز، اقدامیدرباره ماهی های آن شهر نمود و معلوم است که کاری که اغلب سلاطین کنند، بی توجه به حلال و حرام است، لذا این عارف بزرگوار، از خوردن ماهی نیز، اجتناب نمودند و خیلی هم سختی کشیدند. از قبیل این جریانها به وفور نقل شده است.
بنابراین، یکی از مهلکات، این است که انسان از حرام، اجتناب نکند و این از جلوات و بروزات هوا می باشد و اگر هوا در وجود انسان، کشته شود، اجتناب از حرام و مشتبه، برای انسان، آسان میشود. اگر خوب دقت کنید میبینید که همه مفاسد، زیر سر هوای نفس، خوابیده است و اصلاً فسادی در عالم نیست جز اینکه به هوای نفس میرسد. بنابراین، سالک، باید از ابتدا به سراغ هوا برود که این، ام الفساد است.
در بیان مفاسد اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات، آیات و روایات و بیانات وارده از بزرگان بسیار است که ما با توجه به این توضیحی که دادیم، به چند مورد از آنها اشاره می نماییم. روایتی در کتاب جامع السعادات، جلد دوم، صفحه163 از رسول اکرم، نقل شده است، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً عَلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ يُنَادِي كُلَّ لَيْلَةٍ مَنْ أَكَلَ حَرَاماً لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفٌ وَ لَا عَدْلٌ خداوند در بیت المقدس، ملکی دارد که هر شب ندا میدهد: کسی که حرام بخورد، هیچ عمل واجب و مستحبی از او قبول نمیشود.
شما اهل ذوق هستید و میدانید که قبول نشدن عبادات، یعنی پیش نرفتن انسان، اینکه شنیده اید که عبادت، قبول میشود یا نمیشود، باید به معنی و جان مطلب توجه داشته باشید: در واقع، قبول شدن عمل، مطرح نیست، بلکه قبول شدن خود انسان، مطرح است، انسان با نماز و انواع دیگری از عبادات واجب و مستحب، میخواهد به سوی حضرت حق، حرکت کند، اگر این حرکت، حرکت مقبولی شد، میگویند که این عبادت، عبادت مقبولی است، در حقیقت، خود انسان، مقبول است، قرآن میفرماید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه (فاطر 10) انفس پاک و ارواح پاک و انسانها پاک، به سوی خدا صعود میکنند، عمل صالح، انسان را بالا میبرد و آنکه بالا رونده است، خود انسان است. پس عبادت مقبول، یعنی حرکتی به عنوان حرکت عبودی که به جا می افتد و انسان را مقبول پیشگاه حق، میکند و مقبول نشدن عمل هم در مقابل این است، یعنی نمازی که مقبول نمیشود، انسان را به سوی خدا نزدیک نمیکند، یعنی انسان، مقبول حق نمیشود. این روایت، خیلی پرمعنی است که ملک، یک حقیقت و سنت حاکم حق، در نظام وجود را بیان میکند که کسی که حرام میخورد و از حرام و مشتبه اجتناب ندارد، هیچ حرکتی در مقام عبودیت به سوی حق، اعم از واجب و مستحب از او قبول نمیشود، یعنی این انسان، راهی به سوی خدا پیدا نمیکند. برخی از افراد، مقبول شدن یا نشدن عبادات را عوامانه معنی کرده اند، در حالی که انسان باید این معانی را تحلیل کند و حقیقت آن را بفهمد، عمل، مقبول شد یعنی عمل شد و عمل، مقبول نشد یعنی عمل نشد و عملی که مقبول شد یعنی انسان را به سوی خدا برد، و گرنه، خود عمل بذاته، مطلوب نیست، بلکه به عنوان پیش برنده مطلوب است، برای فهم این معنی، آیه را فراموش نکنید: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ به سوی او صعود میکند، کلمات پاک انسانها وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه و عمل صالح، انسان را بالا میبرد و در واقع، وسیله است. روایت دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جلد دوم جامع السعادات، صفحه 164 نقل شده است. البته ذکر این نکته لازم است که مفهوم این روایت در مسیر بحث ما که عبارت است از اینکه در مسیر سلوک، اجتناب از حرام، واجب است و سالک، باید از حرام اجتناب کند، نمیباشد، اما این روایت را با این هدف میخوانیم که بگوییم حتی اگر موفق به سلوک هم نشدیم و با عدم اجتناب از حرام و مشتبه، از سلوک باز ماندیم، گرفتاری این کار، تنها در دنیا نیست بلکه در آخرت نیز دارای آتش و عذاب فوق العادهای میباشد. رسول الله فرمود: مَنْ لَمْ يُبَالِ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبَ الْمَالَ لَمْ يُبَالِ اللَّهُ مِنْ أَيْنَ أَدْخَلَهُ النَّارَ کسی که مبالات ندارد که مالش را از چه راهی به دست میآورد، خدا هم مبالاتی ندارد که او را از کجا وارد آتش کند. البته شما اهل ذوق هستید و میدانید که وقتی انسان، بی مبالاتی میکند و از هر راهی، چیزی که به دستش رسید را کسب میکند، در باطن امر، رفتن است، از هر راهی که پیش میآید، به سوی آتش، نکته این مسئله اینجاست. اجتناب نکردن از حرام، نه تنها مانع سلوک است، بلکه در عالم برزخ و قیامت نیز دارای آتش و عذاب است و علاوه بر این موجب ایجاد خصومتهایی برای انسان از جانب متخاصمین نیز میگردد، یعنی حتی زن و فرزند انسانی که این گونه بی مبالات است، از او طلبکار میشوند، زیرا این مردی که مال آور خانواده اش بوده، آنها را به هلاکت انداخته و وقتی برای خانواده اش حقیقت آشکار شده و آتشی که از ناحیه خوردن حرام و مشتبه ایجاد شده، به آنها روی آورد، چون آنها در دنیا نان خور این شخص بودند و این شخص، مبالاتی در حرام و مشتبه و حلال نداشت، لذا عامل بدبختی خانواده اش گردید و آنها از او شکایت میکنند. روایت دیگری را از کتاب جامع السعادات، جلد دوم صفحه 165 برای شما میخوانم: وَ وَرَدَ اِنّ اَهلَ الرّجُل وَ اُولادَهُ یَتَعَلَّقون بِهِ یَومَ القیامَةِ فَیُوقِفُونَهُ بَینَ یَدَیِ الله وَ یَقُولُونَ: یا رَبّنا خُذ لَنا بِحَقِّنا مِنهُ روایت وارد وارد شده که اهل مرد و اولادش ( کسانی که نان خور او هستند) روز قیامت به او روی آور میشوند و او را در پیشگاه خداوند، متوقف میکنند و به خدا میگویند: خدایا، حق ما را از این مرد بگیر. در آنجا دیگر، ملاحظهای نیست و همه گرفتار و به فکر نجات خودشان هستند، آنجا حکم دیگری دارد که صریح قرآن است که هر کسی به فکر خودش است، زیرا گرفتاریها و مصیبتها، بسیار زیاد است، نه زن، مرد را میشناسد، نه مرد، جانب زن را ملاحظه میکند، نه پدر و مادر، اولاد را و نه اولاد، پدر و مادر را میشناسد، این صریح قرآن است. اولاد و اهلش میگویند: خدایا حق ما را از این مرد بگیر، فَاِنَّهُ ما عَلَّمَنا ما نَجهَلُ این بخش از روایت، شاهد گفتار ما نیست ولی خوب است به ترجمه این قطعه نیز، توجه کنید؛ برای اینکه اولاً این شخص، چیزی که برای لازم بود به ما یاد بدهد، یاد نداد، وَ کانَ یُطعِمُنا مِنَ الحَرامِ و ما را از حرام، اطعام نمود و غذا داد وَ نَحنُ لا نَعلَم ما که این امر را نمیدانستیم فَیُقتَصُّ لَهُم مِنهُ قصاص ظلمیکه در دنیا به آنها نموده، از او گرفته میشود. این( اجتناب ننمودن از حرام و مشتبهات) هم یکی از مهلکات و جلوات روشن هواست و این اندازه که شرح دادیم کافیست و در ادامه، صفت ضد آن که باید یک سالک، این صفت را داشته باشد و کمال سالک است را توضیح میدهیم.
ضد اجتناب نکردن از حرام و مشتبهات را ورع می نامند که بندگان خدا و سالک الی الله باید از اهل ورع و در اصطلاح، وَرِع یعنی صاحب ورع باشد. تعریف ورع این است که انسان از حرام و مشتبه، اجتناب کند، در تعریف ورع، اخبار و روایات، زیاد است که ما چند روایت را نقل می نماییم: در جلد دوم جامع السعادات صفحه 173 حدیثی را از امام صادق علیه السلام نقل نموده است؛ قال الصادق علیه السلام: أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ اجْتِهَادٌ لَا وَرَعَ فِيهِ امام صادق علیه السلام فرمود: تو را وصیت میکنم به تقوا، و به جدیت در طریق عبودیت، بدان، جدیتی که در عبودیت و سلوک الی الله هست، نفعی نمیدهد وقتی ورع و اجتناب از حرام و مشتبه در آن نیست. باز در همان صفحه 173 از امام صادق علیه السلام، بیان خلاصه و پر معنایی نقل شده است که برای ما آموزنده است که حضرت فرمود: عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ فَإِنَّهُ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِالْوَرَعِ به شما توصیه میکنم ( از مشتبه و حرام ) ورع داشته باشید برای اینکه به آنچه نزد خدا هست، نمیتوان رسید مگر با ورع. اگر ورع داشته باشید، خواهید دید، که چه تحولی در درون و قلب خود، خواهید دید، ورع چیز عجیبی است، اگر اهل ورع در همه تصرفات و مخصوصاً در غذای خود باشید، اثر عجیبی را خواهید دید.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه ششم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۶ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
اخلاق اسلامی:1- جلسه نهم بسمِ اللَّهِ الرحمنِ الرَّحيمِ از جلوات و ظهورات هوی بحث میکردیم. از جملهی ظهورات و بروزات هوای نفس در وجود انسان که از مهلکات است، در این بحث و در این جلسه به بعضی از آنها اشاره میکنیم. البتّه توجّه داشته باشید که مطالبی که درباره مهلکات هوای نفس عرض می کنیم، یک سلسله مباحث کلّی است، یعنی آنچه که مانع و سدّ راه انسان در مقام عبودیّت و سلوک إلی الله میشود، و مهلک انسان است. این نکته را مرتّب تذکّر دادهام؛ در مقام عمل، شاخ و برگ مهلکات، یعنی چه خود این کلّیات و چه خیلی از جزئیات دیگری که خیلی زیاد است و اگر بحث بکنیم طولانی میشود و فقط مسائل کلّی را عنوان میکنیم.
از جملهی مهلکات، مسئلهای است به نام ایذاء مؤمن، یعنی اذیّت مؤمن و در یک اطلاق کلّی و به مفهوم کلّی وسیع، شامل ایذاء مؤمن و اهانت به مؤمن، تحقیر مؤمن و اذلال مؤمن می شود و اذلال به معنی خوار کردن و کوچک کردن می باشد. اگر سالک در طریق سلوک به این موضوع توجّه نکند و این گرفتاری را داشته باشد که نسبت به مؤمنین اذیّت بکند یا اهانت بکند یا تحقیر بکند و یا اذلال بکند، این شخص در طریق سلوک موفّق نخواهد بود و به هلاکت خواهد افتاد. یعنی هلاکت به معنی وسیعی که در طریق هست، یعنی مانع راه است. گفتیم که هوی در جلوههای مختلف جلوه میکند، خیلیها فکر میکنند هوی یکی چیزی سادهای است و چندین جلوه بیشتر ندارد. در صورتی که آن قدر هوای نفس جلوات و ظهورات دارد که نمیشود شمرد و ریزهکاریهای آن که خیلی مفصّل است. کسی که از هوی رها نشده است و هوی در وجود او هست، ممکن است این هوی به شکلهای خطرناکی که خود او توجّه نداشته باشد جلوه بکند، از جملهی جلوات آن، این مسئله است، یعنی ایذاء مؤمن، اهانت به مؤمن، تحقیر مؤمن و اذلال مؤمن. در اینجا به یک مسئلهی خطرناکتر از اصل مسئله هم باید توجّه کرد؛ ممکن است انسان این هوی که در وجود او به صورت ایذاء و اهانت و تحقیر جلوه میکند، را به صورت یک وظیفهی شرعی برای خود حساب نماید، این از خود اصل آن خطرناکتر است. یعنی طوری شیطان و نفس مکّار انسان، این موضوع را به انسان توجیه بکند که همان مسئلهی ایذاء و تحقیر و اهانت و امثال این ها را در صورتهای مختلف به صورت یک امر مطلوب برای خود بداند، این خطر از خود مسئله مهمتر است.
شما اگر خوب دقّت کنید خوب میفهمید که این از ظهورات هوی است. هوی ها به صورت خیلی دقیق و رقیق در انسان جلوه و بروز میکند و به این شکل بروز میکند که انسان به انحاء مختلف به مؤمنین اذیّت بکند، مؤمن را کوچک بشمارد، مؤمن را اذلال کند، یعنی خوار بکند، تحقیر بکند. این هوای نفس است، یا به مقتضای قوّهی شهوانی انسان و یا به مقتضای قوّهی غضب، فرقی نمیکند، زیرا منشا اینها هوی است. ممکن است غضب، عداوت، حسد، حقد و امثال اینها انسان را به ایذاء وادار بکند یا پستی و خباثت باطنی و حرص و طمع و امثال اینها. انگیزههای مسئله خیلی طولانی است، کسی اگر سالک موفّق باشد، وقتی مراقبه دارد و مراقب خود و درون خود است، او میتواند خوب بفهمد که این موضوع از کجاها سرچشمه می گیرد، همین موضوع ایذاء مؤمن، تحقیر مؤمن، اذلال مؤمن. گاهی می بینید که این انگیزه ی او با چند واسطه به شهوات نفسانی و قوّهی شهویه میرسد. می بینید در باطن انسان، هوی به این صورت هست که می خواهد که بین مردم، مثلاً معروف باشد، مشهور باشد و مورد احترام باشد و جاه داشته باشد. این شخص برای این که رقبا را از میدان به در بکند، در موقع برخوردها و مواجهه با رقبا یا در غیاب آنها، شروع به ایذاء، تحقیر و اهانت میکند، این تحقیر و اهانت، با این بیانی که عرض کردم از چه چیزی سرچشمه می گیرد؟ از هوای نفس به مقتضای قوّهی شهوانی انسان، منظور از شهوت همان شهوت شهرتطلبی، جاهطلبی است. یا می بینید که انسان با کسی عداوتی، حقدی و یا حسدی نسبت به کسی دارد، بر اساس این و باز به مقتضای هوی، هوی او این طور جلوه میکند که اذیّت میکند و تحقیر میکند و اهانت میکند و توهین میکند و إلی آخر. ممکن است ایذاء به نحوی باشد که شما در جمعی که نشستید با گوشهی چشمی به کسی طوری اشاره بکنید که او را ایذاء نمایید، (ایذاء معنی وسیعی دارد) یا اینکه برخورد شما در مقام سلام علیک گفتن و جواب دادن و احوالپرسی، ایذاء آور باشد، یعنی اذیّت کننده، تحقیر کننده و اهانتآور باشد. برای سالک، همهی ریزهکاریها، مهم است، حتّی شما اگر یک سالک موّفقی باشید و این هوی که به نظر ما و به محاسبه ی خود ما خیلی کوچک است، در وجود شما جلوه بکند و اگر یک مؤمنی با شما برخورد کرد، بدون این که توجّه داشته باشید و به مقتضای هوی، یک برخورد اهانتآمیز با او بکنید، با این کار، کلّی از طریق کنار افتادید، مگر این که برگردید و متوجّه باشید، و خدا شما را ببخشد. اگر در مقام سلوک موفّق بودید اینها را به خوبی متوجّه میشوید.
حالا وقتی این موضوع را توضیح دادیم، آرام آرام به بعضی از آیات و روایات در این باب میرسیم. ابتدا آیهای را از سورهی احزاب تلاوت می کنیم؛ آیه 58، سورهی احزاب این طور می فرماید:« وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ» آن کسانی که مؤمنین (مردان مؤمن) و مؤمنات ( زن های مؤمن) را اذیّت می کنند، «بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا» بدون تقصیر، آن ها را اذیّت می کنند. باید بعداً به تعبیر «إِحْتَمَلُوا» دقّت کنید، مخصوصاً اگر شما اهل سلوک باشید و در وجود خود، درد داشته باشید، آن هم یک درد بیشتر نداشته باشید، کاری جز دقّت در اشارات و تعبیرات قرآن و روایات نخواهید داشت. خود شما تأمّل بکنید، سالک اهل درد که یک درد بیشتر ندارد، فقط می خواهد به اشکالاتی که در راهش است، متوجّه باشد، میخواهد موانعی که هست و او متوجّه آنها نیست، را بفهمد، اینکه می تواند از چه راههایی بهتر پیش برود، را خوب بداند. قهراً سالک اهل درد، روی همهی اینها دقّت میکند. خدا در اینجا میفرماید: آن کسانی که مردان مؤمن و زنهای مؤمن و با ایمان را اذیّت میکنند،« فَقَد احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبيناً » اینها با خود یک بهتان و اثم خیلی روشن را کشیدند. «إِحْتَمَلُوا» که به معنای حمل کردن، یا وزری را با خود کشیدن می باشد، یک تعبیر خاصّی است. اوّلاً تعبیر اثم مبین، به معنای گناه خیلی روشن و درباره آن بهتانی است که به مومنین و مومنات زده اند و احتمال، به معنای تحمّل، کشیدن، با خود بردن می باشد. آیه شریفه، یک سنگینی را در وجود انسان، حکایت میکند. البته با دقت در ریزهکاریهایی که بعداً در خلال بحث، عرض خواهم کرد، معنای این آیات را بهتر میفهمید. در اصول کافی جلد 4، باب من اَذی المُسلمين وَاحتَقَرَهُم، عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السّلام) از امام صادق شنیدم، «يَقُولُ» میفرمود: «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ» خدا فرموده است: «لِيَأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنِّي مَنْ آذَى عَبْدِيَ الْمُؤْمِنَ» اعلام جنگ با من بکند کسی که بندهی مؤمن من را اذیّت میکند. دیگر برای سالک در اینجا راهی نمیماند، یعنی سالک اگر اینطور باشد ( و مومنین را اذیت نماید) مدّعی است نه سالک، امّا ممکن است سالکی، غافل و بیخبر باشد، زیرا خیلی سالک بیخبر داریم که راه به جایی نمیبرند، از جمله در همین مورد، کسی که اعلام جنگ با خدا کرده است، دیگر معنی ندارد، خدا را بخواهد و سلوک إلی الله داشته باشد. امام صادق با صراحت میفرماید: خدا فرموده است: با من اعلام جنگ بکند کسی که بندهی مؤمن من را اذیّت بکند.
در اینجا یک نکتهی ذوقی که در تعبیر مرحوم نراقی بیان شده را عرض نماییم. البتّه من نمیخواستم این نکتهی ذوقی را بگویم، زیرا خیلی گفتنیها هست که نمیتوانیم و یا نمیخواهیم بگوییم و نمیشود گفت، الّا اینکه من این را در نوشتهی مرحوم نراقی دیدم، یک مقدار به جرأت آمدم، و با خود گفتم: کسی نمیتواند به مرحوم نراقی رنگی بزند و اگر به ما هم گفتند میگوییم: که مرحوم نراقی نوشته است، مرحوم نراقی نوشته است: اگر کسی رابطهی بین خالق و مخلوق را خوب بفهمد، ( برای اینکه رابطهی بین خالق و مخلوق یک رابطهی خاصّی است، آنطور که بعضی از عوامها عوامانه فکر میکنند و می گویند: خدا جدا از ما، ما جدا از خدا، او خالق ما، ما مخلوق او، او جدا از ما، ما جدا از او، صحیح نیست، زیرا خدا خودش را اینطور معرّفی نکرده است؛ « وَ اللَّهُ مَعَکُم ايْنُ مَا کُنتُم» خدا به همه چیز محیط است، با همه چیز هست، با شما هست، قرآن در این باره تعبیراتی دارد، علی (سلام الله علیه) در نهج البلاغه تعبیراتی دارد، ائمّه تعبیراتی دارند و خلاصه این که یک رابطهی خاصّی بین حضرت حق و بین مخلوق حق هست، که آن رابطه جز بین حق و مخلوق در بین دو چیز دیگر نیست، رابطه ی خاصّی است. این طور نیست که شما با یک مؤمن رو برو و مواجه باشید، به او اذیّت بکنید امّا به خدا اذیّت نکنید، اذیّت مؤمن بدون اذیّت به خدا نمی شود. کسی که به مؤمنی ایذاء میکند، به جنگ با آن مؤمن برخواسته است و در حقیقت به جنگ با خدا برخواسته است. حساب مؤمن را نمی توان از خدا جدا نمود و گفت: خدا در جای خود محفوظ است، اما من پدر این مؤمن را در می آورم، این درست نیست، این از عدم شناخت رابطه ی بین خالق و مخلوق و به قول مرحوم نراقی، بین علّت و معلول و بین حضرت حق و مخلوقات او هست. اگر آن مخلوق، مؤمن بود که رابطه قوی تر است، هر قدر ایمان داشته باشد، به اندازه ی ایمان خود با خدا رابطه ی مخصوص دارد و اذیّت او اذیّت به حق می شود. این باب، یک بابی است که اسرار زیادی در آن هست و مخصوصاً برای سالک باید این چنین معرفتی زیاد وجود داشته باشد، اصلاً شما اگر خواستید به طریق سلوک قدم بگذارید، سعی بکنید قبل از عمل، معرفت شما زیاد باشد، هر قدر معارف را بشناسید، رابطهی خدا و مخلوق را بشناسید، آن راهی را که خدا فرموده است بشناسید، به همان اندازه در طریق موفّقتر هستید. این که امام صادق میفرماید: خدا فرموده است کسی که به مؤمن اذیّت میکند، اعلام جنگ با من بکند، سرّی دارد، یعنی این اعلام جنگ با خدا هست که میفرماید، چون اعلام جنگ با مؤمن است، اعلام جنگ با خدا هم هست. حالا اگر آن مؤمن یک ولی باشد که دیگر کار انسان تمام شده است. اگر آن مؤمن یک ولی باشد که از خود او دیگر خبری نمانده است و جلوهای از جلوات حق است، در مرتبت خود جلوهی وجه الله است، وجه الله است. اگرانسانی باشد و اذیّت به یک چنین مؤمن یا ولی بکند، آن وقت دیگر انتظار داشته باشد، قدمی به سوی حق بردارد، کلّاً انتظار بی جایی است.
مثنوی اینجا یک نکتهای دارد، مثنوی میگوید: اینها راه را به روی انسان میبندند، مثنوی یک برداشت دیگر دارد. حالا برداشت آن درست است یا نه که البته از قرآن هم برداشت میکند، مثنوی میگوید: اگر انسان یک ولی را اذیّت کرد، خود آن ولی راه را إلی الأبد و باذن الله به روی انسان میبندد، خدا به او قدرت داده است و قدرت او هم از خدا است. حتّی مثنوی در اینجا به یک آیه در قرآن اشاره میکند، البتّه گفتم که این، برداشت مثنوی است، ما این برداشت را نه تکذیب میکنیم، نه تصدیق، بلکه شما را وادار به تأمّل میکنم. آیهای در قرآن هست که در یک جایی که به جهنّمیها گفته میشود که شما بندگان خوب ما را در دنیا مسخره کردید، استهزاء کردید، اذیّت کردید و آنها هم ما را از یاد شما بردند، قرآن اینطور تعبیر میکند. مثنوی میگوید: شما بروید این آیه را در قرآن بخوانید، ببینید که چه چیزی میگوید، (البته این برداشت مثنوی است) او می گوید: وقتی یک ولیای را استهزاء کردید، من را از یاد تو برد، معنای آن این است که خود او راه را باذن الله به روی تو بسته است، باطن ولی خیلی خطرناک است، برداشت مثنوی اینچنین است. من شعر مثنوی را میخوانم که شما تأمّل بکنید، بعد به سراغ روایات برویم: آیهی أنسوکم الذّکری بخوان، قرآن اینطور میگوید: «فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْري» (المومنون110) خدا به آنها میفرماید که شما بندگان مؤمن من را استهزاء کردید، تا اینکه «أَنْسَوْكُمْ ذِكْري» ذکر من را از یاد شما بردند. «أَنْسَوْ» یعنی چیزی را از یاد کسی بردن، به فراموشی وادار کردن، نسیان به معنی فراموشی است، «أَنسَا» یعنی ایجاد فراموشی، فراموشی را به وجود آوردن. میگوید که قرآن میفرماید: «أَنْسَوْكُمْ ذِكْري» شما را نسبت به یاد من به فراموشی وادار کردند. مثنوی میگوید: آیهی انسوکم الذکری بخوان قوت نسیان نهادنشان بدان یعنی قدرت نسیان نهادن اولیاء را از این آیه بدان چون به نسیان بست او راه نظر کار نتوان کرد ور باشد هنر بعد مثنوی یک راهنمایی دیگری میکند و میگوید: خُذتُمُوا سُخریةً اَهلَ السُّمو از نویی خوانید تا انسوکموا میگوید: این آیه را لطفاً از اینجا تا اینجا بخوانید و معنی کنید. این تفسیر مثنوی است، گفتم نه تصدیق میکنیم نه تکذیب، امّا هر چه هست، هر چه انسان مؤمن، باطن داشته باشد، ایذاء او به همان اندازه، برای سالک خطرناکتر و هلاکتآور و یا در مرتبهی اعلای خود سالک را از راه به طور کلّی باز میدارد.
این اذیّت بود و در این باره، آیه و روایتی از باب اذیّت مؤمن برای شما خواندم. حال به سراغ بحث اهانت، تحقیر و کوچک شمردن مؤمن برویم. گفتیم یکی از جلوات هوی، کوچک شمردن مؤمن است، هوی در وجود انسان بروز میکند، انسان مؤمن را کوچک میشمارد، اهانت میکند، تحقیر میکند، خوار میکند، و این کوچک شمردن که جلوهای از هوی است، هوی است که در وجود انسان اینطور جلوه میکند.
گفتم از خود مسئله خطرناکتر چیست؟ اینجا را خوب دقّت کنید ممکن است خدای نکرده برای بعضی از ما هم دامنگیر باشد؛ اینکه انسان این کار را به صورت یک وظیفهی شرعی انجام دهد. این دیگر به قول معروف مانند یک جهل مرکّب یا جاهل مرکّب میشود. یعنی هم هوی در وجود او جلوه کرده است، خود او خبر ندارد سرمنشأ این موضوع از کجا است، ریزه کاری های هوای نفس است، ریزه کاری های مکر شیطان است، آن وقت شروع میکند به مؤمن یا مؤمنین تحقیر میکند، توهین میکند، اهانت میکند و کوچک میکند، آن وقت این کار را هم برای خود به صورت یک وظیفهی شرعی توجیه میکند و امر مرضی حق در میآورد، دیگر کار این انسان تمام شده است. این دیگر راه به جایی نمیبرد. اینجا خیلی خطرناک است و گفتم احیاناً ممکن است برای ما مبتلابه باشد.
من به همهی شما توصیه میکنم که متوجه باشید که در این میان، قهراً شناخت راه و شناخت ریزهکاریها، سخت خواهد شد. اگر خواستید قدم در طریق سلوک بگذارید، یکی از دعاهای مهمّ شما با تمام تضرّع این باشد، خدایا ما را به صراط مستقیم هدایت بفرما، با تمام وجود این را از خدا بخواهید. بخواهید خدایا ما را به نفس خود واگذار نکن؛ « اللَّهُمَّ لَا تَکِلنِي إِلَيَّ نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً، لَا تکلنا إِلَيَّ أَنْفُسِنَا طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً » اگر واگذار کرد نفس به کمک شیطان و شیطان به کمک نفس میآید و نفس، انسان را به اینطور کارهای مهلک وادار میکند، از طرفی انسان میبیند شب زنده داری می کند و اورادی، اذکاری، مستحبّاتی، انجام می دهد، امّا شیطان آمده و در کمین او نشسته است، با جنود خود وارد شده است، کار انسان را تمام کرده است و انسان راه به جایی نمی برد، می بینید که وظیفه ی شرعی دانست و این و آن را تحقیر کرد و راه را به روی خود بست، مخصوصاً در بین این تحقیر شده ها اگر ولیّی از اولیای خدا باشد، دیگر کار انسان تمام شده است. آن وقت همهی ما متأسّفانه این حرف را هم میزنیم، این حرف را همه ی بچّه ها حتّی می زنند، می گویند: اولیاء خدا را نمی شود شناخت، این حرف خوبی است به دهان ها انداختند تا انسان متوجّه باشد، باخبر باشد و به قول معروف سر می شکند دیوارش.
برچسبها: اخلاق اسلامی, 1, جلسه نهم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۴ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
جنگ نرم:1- جلسه پنجم بسمه تعالی سومین تحول در فضای رسانه ای چیست؟ ایجاد هویت جدید رسانه ای، یک هویت جدید رسانه ای تحت عنوان رسانه های خرد در حال شکل گیری است، دربرابر رسانه های بزرگ و فراگیر رسانه های خرد را داریم و از موبایل و ظرفیت های آن مانند پیامک و بلوتوثو غیره تا ظرفیت های اینترنت مانند وبلاگ و وب سایت و شبکه های اجتماعی را در بر می گیرد، به دلایل تغییراتی که در مراحل قبل توضیح داده شد مواردی از این قبیل هویت رسانه ای یافته اند. کارکرد های این هویت رسانه ای: این هویت جدید رسانه ای دارای دو کارکرد است:1- در رادیکال ترین وجه هر یک نفر را تبدیل به رسانه می کند یعنی امروز در جامعه ما مثلاً در ساده ترین ابزارهای ارتباطی هر فرد مستعد است که یک رسانه باشدساده ترین و ارزان ترین و در دسترس ترین وسیله ارتباطی پیامک تلفن همراه است پس یک فرد می تواند یک پیام به صورت پیامک بسازد و آن را برای 100 نفر ارسال کند بین هزار تا هزار و پانصد تومان هزینه دارد و اگر این پیام واجد ویژگی های جدی پیام باشد آن 100 نفر هر کدام برای عناصری که با آنها ارتباط دارند ارسال می کنند مثلاً برای 10 تفر ارسال کنند و آنها برای شبکه بعدی ارسال کنند مضاهده می کنید که با یک پیامک در دامنه100 نفری با هزینه 1000تا 1500 تومان شما می توانید جمعیتی میلیونی را تحت پوشش پیام خود قرار دهید و این مسائل اتفاق افتاده است و شما در مناظرات انتخاباتی سال 88 اثر این پیامک سازی را مشاهده کردید. مناظره ای برگزار شد و در آن پیامی به صورت ناخودآگاه یا غیر آشکار تولید شد و فردی که توانست این پیام را کشف کند و بر پیامک سوار کند و در دامنه ای آن را توضیع کرد بر روی تحولات مهم این کشور که انتخابات بود با هزینه های ناچیز تأثیر گذاشت، پیامی که کشف شد چه بود؟ مسأله"چیز" بود در جامعه ما کلمه"چیز" نماد ناتوانی است و کسی که توانست این میأله را به عنوان پیامغیر آشکار از متن دریافت کند، به عنوان پیامک خود بسازد و به دیگران منتقل کند در واقع یک ظرفیت اجتماعی به نفع دیدگاه خود وطرف خود با اندک هزینه ای بوجود آورد. اهمیت رسانه های خرد چیست؟ ویژگی آنها این است که جزء بخش غیر رسمی جامعه هستند بنابراین در برابر پیام اینها مقاومت صورت نمی گیرد حضور و نفوذ آنها از رسانه های رسمی بیشتر است. 2- دومین کار رسانه های خرد مهار رسانه های بزرگ است، و رسانه های بزرگ نمی توانند با قطع نظر از آنچه رسانه های خرد در حال ساختن هستند عمل کنند. همه رسانه ها در برابر پیام های رقیب فقط دو استراتژی دارند:1- استراتژی بایکوت 2- استراتژی تحریف و غیر از این دو استراتژی کار دیگری نمی توانند انجام دهند وقتی رسانه های خرد مثل وب سایت ها وبلاگ ها و پیامک ها شکل می گیرند و هویت می یابند رسانه های بزرگ نمی توانند در مقابل آنها از این دو استراتژی استفاده کنند، نمی توانند اساساً آنها را بایکوت کنند مگر اینکه هزینه آن را بپردازند و تحریف نیز باید شکل های بسیار پیچیدخ تری پیدا کند بنابراین در رسانه های بزرگ مشاهده می کنید که از قول مقامات بالاتر اخبار رسانه های خرد را تکذیب می کنند و می گویند اخبار منتشر شده در اینترنت تکذیب شد و این یعنی رسانه های خرد رسانه های بزرگ را کنترل می کنند و رسانه های بزرگ اگر بخواهند به این رسانه های خرد بی توجه باشند موقعیت رسانه ای خود را از دست می دهند و اعتماد مخاطب به آنها از دست می رود. چهارمین تغییر در حوزه رسانه: جابجایی معادله ارسال پیام است، پیش از این معادله به این شکل بود که این رسانه ها هستند که ابزار، پیام یا تولید پیام هستند یا می گفتند رسانه ها خود پیام هستند و تأکید بر روی رسانه بود. اما الان معادله تغییر کرده و تکثر و مسایلی که بیان شد معادله را حداقل دوطرفه نموده است و این مهمترین تحول در رسانه ها است. یعنی پیام ها هستند که رسانه ساز هستند، یعنی در بین پیام و رسانه، رسانه اهمیت سابق را ندارد و کسانی که دارندگان پیام یا حاملان پیام هستند اهمیت دارند؛ چون به طور طبیعی کسی که دارای پیام باشد در این تکثر رسانه ای و فضای گسترده رسانه ای که ما هستیم رسانه خود را پیدا می کند، نمونه ای از این تحولات را ذکر می کنیم: سریال یوسف پیامبر که طبق آمار های رسمی 90 درصد مخاطب داخلی داشته و از این مهم تر اینکه بین المللی ترین اثر نمایشی ایران است یعنی از جهت میزان مخاطبان عمومی که در خارج از کشور این سریال را دیده اند و در آمار ها از 30 تا 70 کشور نام برده اند که این سریال در آنجا نمایش داده شده است و مخاطبان این کشور ها این سریال را دیده اند و تأثیرات اساسی برآنها گذاشته است. اهمیت سریال یوسف در پیامی است که با خود همراه دارد یک بخش از پیام اصلی داستان عفت پیامبر است و جذابیت پیام این سریال عفت پیامبر است بر خلاف فیل های رایج که سکس و خشونت است چون این پیام جذاب و دینی است بدون اینکه ما در آن کشور ها رسانه ای داشته باشیم رسانه خود را پیدا می کند. چه ویژگی هایی موجب رسانه ای دانستن یک اثر می شود؟ صرفاً استفاده ما از ابزار رسانه ای برای تولید و پخش پیام و محتوا و مضامین آن یا استفاده از غالب های رسانه ای به کار ما ویژگی رسانه ای نمی دهد و فعالیت ما را کار رسانه ای نمی کند، ما در رسانه حضور داریم و پیام ما از رسانه و ابزرا رسانه ای پخش می شود ولی لزوماً این به معنای رسانه ای بودن کار ما نیست، اگر کاری بخواهد کار رسانه ای باشد با این پیش فرض که رسانه یک نهاد اجتماعی است و باید کارکرد های اجتماعی داشته باشد یعنی شرایط اجتماعی باید از آن متأثر شود اگر رسانه ای بود و ابزار داشت و پیام در آن تولید و پخش شد اما بود و نبودش در جامعه موضوعیت نداشت فعالیت ما کار رسانه ای محسوب نمی شود. طیفی از مشخصات را می توانیم برای فعالیت رسانه ای در نظر بگیریم: 1- رسانه باید موضوعیت اجتماعی داشته باشد، یعنی حضور و عدم حضورش، نوع کارکردش و نوع تولید پیامش، کیفیت پیامش در جامعه موضوعیت اجتماعی داشته باشد. خوب و بد بودن پیام و سازگاری آن با ارزش های ما موضوع ما نیست. 2- رسانه ها باید قدرت مسأله سازی داشته باشند یا به تعبیر دیگر قدرت تعیین مسأله داشته باشند، مسأله سازی به معنای تولید مشکل و چالش نیست، مسأله یعنی بتوانند آن موضوع و مسأله اصلی که باید جامعه با آن درگیر شود و توجهش را به روی آن متمرکز کند به آن فکر کنند و درباره آن حرف بزنند و به دنبال راه حل برای آن باشند یا به معنای دیگر قواعد بازی را بسازند که در چه چهارچوبی صحبت شود و در مورد چه مسأله ای صحبت شود، تولید مسأله می کند. 3- مرجعیت رسانه ای است رسانه در موضوعات و مسائل و چالش هایی که ایجاد می شود یا ایجاد می کند و دیدگاههای متنوعی که در این باره وجود دارد رسانه مرجع است یعنی جامعه تصمیمات و دیدگاهها و انتخاب های خود را با مرجعیت آن رسانه می سنجد و در وزن رسانه ای خود، در فهم و دیدگاههای خود نسبت به فهمی که آن مرجعیت رسانه ای ایجاد می کند تعدیل ایجاد می کند. 4- گفتمان سازی است رسانه در بالاترین سطح می تواند یا باید توانایی گفتمان سازی داشته باشد یعنی فضای اجتماعی را از پیام های خود آنچنان پر کند که سایر پیام ها یا پیام های رقیب از نقطه تمرکز جامعه خارج شوند و سایر مطالبات و دیدگاهها در پرتو گفتمانی که آن رسانه ساخته است فهمیده شوند و انتخاب شوند و شناخته شوند و اولویت یابند و موقعیت پیدا کنند، نظام معانی که می سازد واسطه فهم جامعه از واقعیت ها شود. یک رسانه زمانی کار رسانه ای انجام داده است که در نقطه اول قرار داشته باشد یعنی حد اقل کار رسانه ای موضوعیت داشتن است و حداکثر کار رسانه ای قدرت گفتمان سازی است، یعنی کار رسانه ای بین دو حد قرار دارد و از موضوعیت داشتن تا گفتمان سازی است و کسانی که ذیل این حد باشند ابزار رسانه ای هستند اما فعالیت رسانه ای انجام نمی دهند. سؤال پنجم: تفاوت یا رابطه جنگ نرم با مفاهیم مشابه که منظور جنگ روانی است در جامعه ما جنگ روانی مترادف جنگ نرم به کار می رود و رابطه این همانی و همنشینی با هم دارند در حالی که جنگ روانی عین جنگ نرم نیست، اگر ما بخواهیم مفهوم سازی کنیم و جنگ روانی را مقوله بندی کنیم به یک مفهوم مرکزی و مقوله اصلی می رسیم که سایر مفاهیم در جنگ روانی به آن بر می گردد و آن شمولیت و عمومیت دارد مفهوم اصلی در جنگ روانی تحریف واقعیت است، کار اصلی که در جنگ روانی انجام می شود جدای از هر کارکرد و نتیجه ای، تمرکز بر مفهوم تحریف واقعیت است. تحریف واقعیت به چه اشکالی انجام می شود؟ 1- شکل ساده آن یا شکل فیزیکی آن این است که بگویند آنچه که هست، وجود ندارد یا آنچه که نیست وجود دارد . 2- تغییر در موقعیت واقعیت است یعنی واقعیت فیزیکی واقعیت تغییر نمی کند و تحریف نمی شود، اما موقعیتی که واقعیت در آن قرار دارد جابه جا می شود یعنی اگر موقعیت واقعیت مسأله متن است به حاشیه می رود و اگر مسأله حاشیه ای است به متن می آید، وقتی شما در موقعیت واقعیت تغییر ایجاد می کنید نسبت مخاطب را با واقعیت تغییر می دهید اهمیت و موقعیتش را در ذهن مخاطب تغییر می دهید و عوض می کنید. 3- تعمیم بخشی به واقعیت منفرد است یعنی شما به واقعیت منفرد صورت تعمیم یافته می دهید. قتل ندا آقا سلطان در سال 88 نمودی از این جنگ روانی است که هر سه عنصر را در تحریف واقعیت دارد بنابراین تبدیل به یک عنصر رسانه ای پر قدرت در حوادث بعد از انتخابات می شود تأکید جنگ نرم بر تغییر نظام ارزش ها است و اهمیت رسانه در جنگ نرم مدعای واقعیت داشتن است یعنی کشف واقعیت، گزارش از واقعیت و خبر از واقعیت است پس جنگ روانی به نوعی بدیل یا بدل کار رسانه ای است یعنی برخی اوقات به نام کار رسانه ای به معنای انتقال واقعیت، تحریف واقعیت اتفاق می افتد یعنی جنگ روانی رخ می دهد آنچه که مهم است این است که رسانه ها تلفیقی از کار روانی و کار رسانه ای انجام می دهند و نکته حساس این است که فاصله کار رسانه ای و کار جنگ روانی در یک رسانه نباید زیاد باشد اگر فاصله جنگ روانی و کار رسانه ای که رسانه انجام می دهد زیاد باشد رسانه اعتبار و پایگاه مقبولش را از دست می دهد. رابطه جنگ روانی و جنگ نرم چیست؟یعنی ارتباط و تأثیر گذاری این دو با هم چگونه است ؟ رابطه جنگ روانی با جنگ نرم زمانی است که این جنگ روانی دراز مدت یا میان مدت برنامه ریزی شود و به دنبال القای جمع بندی های کلان باشد که با این جمع بندی های کلان احساس ناکارآمدی از حکومت ایجاد کند و توسط آن ارزشهای متصل به حکومت دچار واگرایی شوند و زمینه برای همگرایی نسبت به ارزشهای رقیب بوجود آید. بنابراین جنگ روانی عین جنگ نرم نیست اما در ذیل آن جنگ نرم به عنوان یک مفهوم کلیدی قرار می گیرد. چرا جنگ نرم؟ چرا دشمن یا جریات معارض درصدد جنگ نرم با ما است؟ اگر بخواهیم به طور مختصر پاسخ دهیم: 1- شکست در تجربه جنگ سخت با ما است و مصداق اصلی آن هم دفاع مقدس است. 2- پیروزی هایی است که آنها در جنگ نرم داشته اند و مصداق اصلی آن هم براندازی هایی است که در شوروی یا جمهوری های استقلال یافته شوروی رخ داده است. 3- ویژگی های جنگ نرم است که پنهان است و آشکار نیست، کم هزینه است و تحولات در آن عمیق است زیرا بدنه اجتماعی هم همراه می شود و تحولاتی که اینگ.نه پدید می آیند پایدار تر هستند. چرا جنگ؟ مقوله مهم دیگری که در یک سازمان نظری و از جنگ نرم باید بیان کنیم و به یک معنا باید در ابتدا مطرح می شد این است که چرا جنگ؟ یعنی چرا ما از مفهوم جنگ در این معارضه فرهنگی استفاده می کنیم؟ آیا استفاده از یک اصطلاح نظامی برای ساده کردن فهم عرصه فرهنگ است؟ یا اینکه وقتی از جنگ استفاده می کنیم بارمعنایی و مفهومی خاصی مد نظر است؟ در پاسخ باید گفت بله ما برای یک منظور فنی و محتوای مشخص از کلمه جنگ هستیم، وقنی از جنگ استفاده می کنیم معنایش این است که این چالش، چالشی بر سر موجودیت است و ما برای بیان عمق و گستره و اهمیت چالش از کلمه جنگ استفاده می کنیم یعنی دعوا در این حوزه دعوای هست و نیست می باشد یعنی اگر در حوزه فکر و فرهنگ مغلوب شدیم در همه عرصه ها صحنه را واگذار کردیم و تا زمانی که این مفهوم عمیقاً باور نشود ما شروع مشخص و روشن و پرقدرت برای مواجهه با جنگ نرم پیدا نمی کنیم و به همین دلیل است در فضای جنگ نرمی که الن حضور داریم محیط نخبگانی و سیاسی ما، محیط فرهنگی و نخبگان اداره کننده حوزه های فرهنگ ما آنچنان که باید و شاید برای مواجهه اصولی با جنگ نرم آماده نیستند، چون جنگ بودن جنگ نرم را باور ندارند، نه اینکه مخالف مفهوم جنگ نرم باشند، اگر باور کنند که دعوا بر سر موجودیت است اولویت ها عوض می شود وقتی در شرایط جنگی هستیم جهد و تلاش تغییر می کند و عوض می شود، آیا جهد و تلاشی که اینها می کنند به اندازه شرایطی که ما از آن به عنوان جنگ نرم یاد می کنیم یعنی دعوا برسر موجودیت، است؟ حتی در عرصه محصولات علمی نیز چنین خبری را مشاهده نمی کنیم و برای همین است که ما در جنگ نرم پیشروی چندانی نداریم و خبر محسوسی در فضای ما ایجاد نشده است. هرگاه ما جنگ را باور کردیم و دعوای برسر موجودیت را باور کردیم اتفاقات بزرگی رخ داده است مسأله اصلی این است که ما باور کنیم جنگی وجود دارد و این جنگ برسر موجودیت ما است وقتی باور کردیم مقدمات مواجهه فراهم می شود و به سمت تعامل و هم افزایی پیش روی می کنیم اختلافات و درگیری ها و مشکلات کوچک و برزگی که به هم داریم مانع تعامل و هم افزایی ما نمی شود خصوصیات شخصی ما، مطالبات خاص ما و اختلافات ما منشأ تفرقه و تضعیف توان جمعی نمی شود، این اتفاقتی که در جریان است نشان می دهد که ما خود را در وضعیت عادی می بینیم و هنوز این مسأله را باور نکردیم
برچسبها: جنگ نرم, 1, جلسه پنجم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت ۶:۱۷ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
|
|