|
اخلاق اسلامی 1- پیش مطالعه جلسه سیزدهم بسم الله الرحمن الرحیم سالک الی الله باید رضای در برابر او تسلیم در برابر او باشد؛ هرکه هرچه دارد خدا به هرکه هرچه داد به هرکه هر منصبی داد باید تسلیم باشد خدا خودش میداند و لو آن شخص را میبینیم صلاحیت آن نعمت را ندارد صلاحیت آن منصب را ندارد صلاحیت آن کمال را ندارد حالا در دنیا اینطور است دیگر در نعمتهای اخروی که نمیتوان گفت. خب خدا میداند. حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه فرمود در دعاء عرفه"مشیتک القاهره لم تدع" اگر این روایت را اینطور معنی بکنیم حالا این روایت معانی مختلف دارد "لم تدع لذی مقالٍ مقالاً" مشیت مال تو است و قاهره است و خودت میدانی برای کسی دیگر جای گفتار نگذاشته است خدا خوب میداند که چکار میکند فقط اگر انسان خوب نفهمید از خدا بخواهد که خدایا من را خوب بفهمان که دیگر چرا اینطور شد، نگوید چرا به فلانی این را دادی به من ندادی نگوید. اگر یک آدم سائلی باشد اگر برایش یک چرا برانگیزد باید از خدا بخواهد که خدا به اسرار ربوبیت او را در حدی که لیاقت دارد آشنا بکند این راویت را من در کافی جلد دوم همین نکتهای که من الان توضیح دادم برای شما و هم در کافی است وهم در جامع السعاده این نکته که توضیح دادم از این روایت یک نمونه است در اینجا آوردیم و روایات دیگری هم هست اشاره میکنیم این در تضاد بودن با ربوبیت. جامع السعاده جلد دوم صفحهی 191 کافی جلد دوم صفحهی 307 این روایت در هر دو کتاب آورده البته جامع السعاده از کافی از این ماخد آورده است در این روایت اینطوری عن ابی عبدالله علیه السلام از حضرت صادق سلام الله علیه قال کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حضرت صادق فرمود رسول الله فرمود "قال الله عزوجل لموسی بن عمران" خدای عزوجل به موسی بن عمران گفت که یابن عمران "لاتحسدن الناس علی ما آتیتهم من فضلی" نکند حسد بکنی به مردم در برابر آنچیزی که من به آنها از فضل خودم دادهام "و َلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَی ذَلِكَ" چشمهایت را به صورت دیگر به آنها متوجه نکن "وَلَا تُتْبِعْهُ نَفْسَكَفَإِنَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِی" موسی توجه داشته باش کسی که حسد میکند این نعمتهایی که من به دیگران میدهم آن را خوش ندارد نعمتهایی که من میدهم در برابر آنها سخط میکند"ضَادٌّ لِقَسْمِیَ الَّذِی قَسَمْتُ بَيْنَ عِبَادِی" این این میخواهد مانع شود یا تضاد به خرج میدهد با آن قسم و تقسیم ربوبی که من با آن تقسیم ربوبی هرکه را و هرچه را در بین بندگانم تقسیم کردم این ضاد با ربوبیت من است صاد با ربوبیت من است"وَ مَن یَکُ کَذلِک"کسی که در مقام مضاد بودن و تضاد با ربوبیت من باشد"فَلَستُ مِنهُ" من از او نیستم"وَ لَیس مِنِّی" او هم از من نیست یعنی دیگر هیچ راهی نیست. حضرت موسی را خوب خدا از این مسأله به عنوان اینکه مضاد بودن با حضرت حق است نهی میکند خب حالا یک روایت دیگری در همین باب است که اصلاً یک لحن دیگری است وقتی اینطور شد دیگر انسان در رشتهی آن ارتباطش با حق پیش نمیرود و آن ایمانش از اساس متزلل میشود کسی که حسد دارد و لذا در کافی جلد دوم صفحهی 306 این روایت را میبینیم"عن ابی عبدالله علیه السلام" روایات خوب یادتان باشد"انَّ الحَسَدَ یَأکُلُ الإیمَانَ کَمَا تَأکُلُ النَّارُ الحَطَبَ" این را که اشاره کردم مخصوصاً همهی دوستان و خواهرها خوب دقت کنید اینجا به آنچه اشاره کردم همهی ما مبتلا هستیم وقتی میآیم در عالم خودمان با کسی صحبت کنیم گلایه هم میکنیم میگوییم که چرا در حرکتمان هیچ محسوس نیست تقبلی پیشرفتی به اصطلاح سیری چیزی این چراها جوابش اینجا ها داده میشود دقت میکنید میفرماید که "عن ابی عبدالله علیه السلام انَّ الحَسَدَ یَأکُلُ الإیمَان" حسد خوب میخورد ایمان را میخورد. تعبیرش را دقت کنید میخورد ایمان را "کَمَا تَأکُلُ النَّارُ الحَطَب" طوری که آتش هیزم را میخورد نمیگذارد انسان پیش برود شما هرچه ذکر و وِرد بگوید هرچه روزه بگیرید با این ذکر و وِرد و روزه وامثال اینها در سلوک اسلامی که انسان میخواهد به نتیجه برسد باید شرایطش مهیا باشد یکی از آن شرایط این است که انسان در مقام تضاد با حضرت حق نباشد شما و ما که نمیتوانیم ربوبیت خدا را ببینیم در مقام توکل و رضاء و تسلیم نیستیم خدا را میخواهیم تخطئه کنیم این ذکرها به جایی نمیرسد هر کلمه که گفتیم خدایا تو را میخواهیم این دیگر با آن تخطئهی ما که درست در باطن ما مداوم و متصل است درست نیست خدا حسابگر است و این یادتان باشد که من قبلاً این هم به شما گفتم وقتی مراقبه را تشریح میکردم از سرعت حساب خداهم غفلت نکنید خدا آنچنان حسابگر و سریعالحساب است که دیگر هرچه تصور کنید بیشتر پی خواهید برد خدای سریعالحساب یک خطور حسودانه را در وجود شما نادیده نمیگیرد و لو به اصطلاح از اول شب تا صبح هم هرچه بگوید "لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین" در وجود تو یک جزیی حسد است آن را میآورد اینجا میچسباند به این "لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین" آن وقت دیگر "لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین" نمیشود ساده بگویم خیلی سادهتر که خودتان دیگر معنی عمیقش را تصور کنید یعنی آن را میآورد اینجا این را میبرد آنجا "ایاک نعبد" را میبرد آنجا که میگوید که خدا تو این کار را بیجا کردی آن خدایا تو این کار را بیجا کردی را میآورد میچسباند به "ایاک نعبد" ببینید چه میشود حسابگری خدا در همه چیز است و این "ایاک نعبد" دیگر "ایاک نعبد" نمیشود معاذالله استهزاء میشود خوب به این جزییات دقت کنید"یاکل" میخورد خیلی تعبیر خوبی است میخورد ایمان را حالا در بیان دیگر ایمان را میخورد به جای ایمان را میخورد اینجا یعنی اصل ارتباط انسان با خدا را میخورد ایمان همین است دیگر در بعضی از روایات که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است این است که کارهای خوب انسان را میخورد حسنات انسان را میخورد "یاکل الحسنات" یعنی آن ذکر شما را میخورد آن ورد شما را "یاکل" آن روزهی شما را "یاکل" یاکل یعنی چه یعنی نمیگذارد ذکر یونسیهی شما آن ذکر یونسیهای باشد که خدا انسان را با آن ذکر نجات میدهد "یاکل الحسنات" میخورد معنیش این است دیگر با حسد جور در نمیآید خب در یک بیانی که باز از کافی جلد دوم صفحهی 307 از بیان خیلی کوتاهی است "قال الصادق علیه السلام آفت الدین الحسد" آفت دین حسد است در این روایت غیر از حسد دو چیز دیگر هم میفرماید" والعجب و الفخر" حسد است و عجب و فخر حسد و عجب و فخر. فخر همان مباهات است و عجب هم که میدانید خب حسد آفت دین است. آفت چیست؟ آفت میدانید که معنیش چه میشود یعنی این کارها و حرکت انسان را از بین میبرد مثلاً برای یک درخت وقتی یک آفتی میآید این درخت را از حرکت و حتی حرکت قبلی درخت را کان لم یکن قرار میدهد آفت از حرکت میگذارد. حرکت گذشته را هم کأن لم یکن قرار میدهد اینها بیانات است دیگر. من بعضی از ریزهکاریها را هم که در حاشیه اشاره میکنم چون اینها برای سالکینی که چندان اراده ندارند پیش میآید من اشاره میکنم بعضی از سالکین که دیگر ارادهی چندان ندارند فقط میتوانند یک چندان ذکری بگویند، گاهی خیالات به سرشان میزند خیالات آن اراده و راه که خدا فرموده در پیش بگیرند با همهی ابعادش ندارند هوا بر وجودشان غالب است اراده محکم ندارند از این طرف هم نمیخواهند از این قافله هم معطل باشند میخواهند هم اینجا را داشته باشند هم آن یکی را داشته باشند اینها گاهی خیالاتی به سرشان میزند مثلاً میبینیدکه فرضاً در باب حسد بیاید اینطور فکر کند خب خدا به همه چیز قادر است دیگر خب خدا حسد من را که دلم میخواهد نداشته باشم ولی حالا که دارم دیگر خدا من را نادیده بگیرد خدا من را عفو بکند چشم و آبروی ما سیاه است؟!! این را از ما نادیده بگیرد درست است که روایت فرموده آفت است درست است که امام فرموده "یاکل الایمان / یاکل الحسنات" اما خب بالاخره چه باید کرد خدا خودش نادیده میگیرد کریم است خدا فعال مایشاء است در این خلوت خدا من را نادیده گرفت راه به سوی خودش داد مگر چه میشود؟! گاهی این خیلات به سر انسان میزند خب قهراً با این امید که چه میشود خدا را نادیده میگیرد این امیدها را نداشته باشید این امیدها راصاف بگوییم که نداشته باشید اگر خدا این گذشت را بنا بود بکند، با اینکه خدا صاحب گذشت است فعال مایشاء است به همه چیز قادر است هرکسی را با هر خصلتی به هرجایی ببرد قدرت دارد اما نمیکند سنّت خدا را باید مطالعه کرد. سنت خدا چیست؟ اینطور سالکها که اینطور خیلات میکنند و با این امیدها دست به معایب خود نمیزنند به وِرد و ذکر خود ادامه میدهند فردا و پس فردا همین طور ادامه میدهند که انشاءالله خدا اینها را نادیده میگیرد ما به جایی میرسیم ما مستثنی هستیم! اینها نظرشان به قدرت حق است نظرشان به قدرت مطلقهی حق است، ولی اینها نمیفهمند از کجا کلاه سرشان میرود از اینجا کلاه سرشان میرود که اینها این آیه را ندیدهاند در قرآن کریم که خدابه همه چیز قادر است اما یک سنن دارد در مشیتش و از آن سننش خدا فعلاً که فرموده دستبردار نیست توجه کنید یعنی سننش را باید پیاده بکند"وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّهِ الله تَبدِیلاً" آن سنن را باید دید. من اینها را اشاره میکنم که یک وقتی مسائل را ان شاالله کوچک نشماریم. خب پس بنابراین وقتی حسد را تحلیل میکنیم به این مسأله که عرض کردم میرسیم که حسود در حقیقت در مقام تضاد با ربوبیت است وقهراً به جایی نمیرسد و سالک حسود نتیجهای نمیگیرد. حالا به یک نظر به این کسی که حسد داشت یک مسألهی خاصی احیاناً طبق گفتهی بعضی از ارباب ذوق پیش میآید آن چیست؟ آن اینکه خب این در مقام تضاد با ربوبیت حق است در مقام تضاد که با ربوبیت حق است به خدا که با زبان حال میگوید این کار را نکن آن کار را نکن آن را عوض بکن اینطور اینجا هم عوض بکن آنجا هم عوض بکن همیشه امر میکند به خدا به زبان حال خدا هم برای اینکه این در این مرضش و در این هلاکتش خوب پیش رود چون خدا به کار خودش مشغول است دیگر خدا هم دید که این بندهی خدا اینجور از آب در آمد خدا هم از شما سوال میکند اول خدا هرکسی را در مسیر خودش باید پیش ببرد یا نه برای این مسأله خدا هرکسی را در مسیر خودش باید پیش ببرد باید یعنی پیش میبرد آن وقت هرکسی هر مسیری را انتخاب کرد در همان مسیر وسائل پیشرفتش را فراهم میکند در همان مسیر وسائل پیشرفتش را فراهم میکند کسی که در مسیر ضلالت افتاد خدا وسائل حرکت او را در مسیر ضلالت به هر شکلی باشد فراهم میکند و این است معنی "یُضِلُّ مَن یَشاءُ" که در قرآن دیدهاید خدا "یهدی من یشاء و یضل من یشاء" کسی را که بخواهد به ضلالت میاندازد یعنی وقتی خودش راه ضلالت را انتخاب کرد خدا هم وسائل پیشرفتش را در این راه انتخابیش خوب فراهم میکند و میدان به او میدهد حالا راه ضلالت به هر شکلی باشد حسود وقتی در این مسیر ضلالت که ضلالت حسدی است افتاده حالا به خدا هم که امر و نهی میکند با زبان حال، این که اینجا خیال بافی میکند به خدا میگوید که این کار را نکن آن کار را بکن خدا در آن مشیت خودش و در ربوبیت خودش این هم یک بندهی خدا است دیگر این را در مسیر ضلالتش باید کمک کند یا نه؟ باید کمک بکند دیگر. خدا باید کمک بکند مُعِین است به همه کمک میکند هرکسی هر راهی انتخاب کرد اگر به حسود در طریق حسد که طریق هلاکت است خوب کمک کند از آن چیزهایی که ناراحت است آن چیزها را که این نمیخواهد کم میکند یا زیاد میکند؟ زیاد میکند توجه بکنید آن وقت حسد اشتداد میگیرد حالا در اینجا من به یک شعری از منصور فقیه اشاره میکنم این شعر خیلی ذوقی است واقعاً خوب گفته به این لطیفه اشاره کرده این یک لطیفه قرآنی بود با نکتهای که توضیح دادم بعداً خودتان تامل کنید میگوید که منصور فقیه که دو سه تا شعری عربی است اگر توانستید بنویسید و این را در بحار مجلسی رحمه الله علیه دیدم واقعاً شعر جالبی است به یک لطیفهی قرآنی در باب حسد با آن شرحی که گفتم میگوید که مرحوم مجلسی در جلد 73 چاپ جدید بحار در باب حسد صفحهی 263 نقل کرده است منصور میگوید که "الا قُل لِمَن کانَ لِی حَاسِداً أتدری عَلی مَن أسأتَ الأدب" می گوید که الا به مردم به دوستان خطاب می کند می گوید که آن کسی که به من حسد می کند منظورش شخصش نیست سخن مطلب این است که به حاسد بگو به آن کسی که به من حسد می کند بگو "أتدری علی من اسأت الادب" می دانی که به چه اسائه ی ادب می کند به چه به خدا دیگر "أسأت علی الله فی فعله" تو أسائهی ادب بر خدا در کارش کردی "اذا انت لم ترض لی ما وهب" وقتی تو راضی نیستی به آنچه خدا به من داده تو به کار خدا اسائهی ادب میکنی "جزاوک منه زیادات لی" میگوید که حالا خوب جزای تو چیست؟ جزای تو از خدا این است که آن که به من داده اضافه کند."و ان لا تنال الذی تطلب" و اینکه تو الی الابد به آنچه که میخواهی نرسی جزایت این است که او زیاد بکند چون خدا"یهدی من یشاء یضل من یشاء" در هر طریقی. این هم یک لطیفه و نکتهای است در حسد خب حالا کیفیت حسد برای ما معلوم شد من دیگر در اینجا صحبتم را در حسد تمام میکنم البته صحبت زیاد است دواعی حسد چه میشود؟ یعنی چیزهایی که انسان را به حسد وادار میکند. فقط من در آخر به آن غبطه یعنی به آن چیزی که شبیه حسد است و صحیح است و اول عرایضم اشاره کردم اشاره بکنم. اجمالاً به شما بگویم که بحث حسد در اینجاها تمام نمیشود صورتهای حسد در اینجاها تمام نمیشود آیات و روایات مفصل است اصلاً آیه من نخواندهام و شکلهای مختلفش خیلی بحث کردنی است مخصوصاً دواعی چه چیزهایی انگیزهی حسد میشود روی این حساب کم میکنم اما همین قدر بدان که دواعی زیادی دارد زیاد دواعی دارد که من دلم میخواهد اجمالاً اشاره بکنم یکی عداوت و بغضاست دارم دواعی حسد را اشاره میکنم دواعی یعنی انگیزههای حسد؛ اولش قبل از عداوت و بغضا خبث سریره است که اینها را بفهمیم خدایی نکرده از اینها در وجودمان بود به قول علماء اخلاق شما اگر بخواهید حسد را در وجود خودتان چاره کنید باید از کجا چاره بکنید از همان دواعی و انگیزههایش؛ باید با اسباب و عللش جنگید تا خودش نباشد. کسی که دواعی حسد را در وجودش دارد با آنها نجنگد و با آنها مقابله نکند از حسد خلاص نمیشود یکی از دواعیش که اولین داعی است که باید از آن به خدا پناه برد خطرناکترین داعی است خبث باطن است خبیث بودن است که الان در وسط هم اشاره کردم کسانی هستند در این عالم که اصلا خوششان نمیآید که مردم خوش باشند خوششان نمیآید که مردم راحت باشند نعمت داشته باشند اصلاً از راحتی و رفاه و آسایش و نعمتدار بودن مردم، نعمتهای مختلف، از مشمول نعمت بودن مردم خوششان نمیآید اصلاً مرض کذایی دارد خبث دارد بدش میآید که احیاناً این آدم معمولاً یک ناراحتی برای یک کسی میشنود مشعوف میشود این دیگر یکی از دلایل حسد است که خبث باطن است کسانی در عالم اینطور هستند از ناراحتی کمبود فشار مصیبتهای مردم خوشحال است و در مقابل از گفتاری آنها خوش است از نداشتنها خوش است از نداشتنهای مردم اصلاً خوش میشود این یکی از انگیزههاست که خبث باطن است هیچ عداوت هم اصلاً با مردم ندارد اصلاً آنها را نمیشناسد اما همین قدر خوشش نمیآید دیگر راحتی آن در این است که مردم نداشته باشند حالا هرچه را به فشار بیافتند به زحمت بیافتند هر مصیبت گرفتاری را که از اینجا تا آن طرف زمین بشنود در آن طرف کرهی زمین مثلاً فلان مصیبت شد اصلاً از این خوشش میآید اینها که ان شاالله در ماها نیست دوم عداوت و بغضاست عداوت بغض دشمنی با هرکسی انسان داشت این انگیزهی حسد خواهد بود خیلی خلاصه میگویم عداوت و بغضا که طبیعی است وقتی انسان با کسی عداوت دارد به هر نحوی اگر آن نعمت یا چیزی عنایت دربارهی او شده میخواهد او نداشته باشد دیگر بعداً زوالش را میخواهد که همان حسد است سوم حب ریاست است حب جاه است تفرد خواستن است وحید زمان بودن است انگشتشمار بودن است دوست دارد که انگشتنما باشد حب جاه حب ریاست میخواهد که خلاصه از همه جاها به او اشاره شود این مرض حب جاه از انگیزههای حسد میشود طبیعی است که کسی که میخواهد متفرد باشد وحید زمان باشد حالا فرقی نمیکند ببینید در منصب باشد در سواد باشد در جمال ظاهری باشد در هنر باشد در مال باشد هر کسی به چیزی گرفتار است هرکسی در بابی به این مرض گرفتار است همینکه انسان خواست که انگشتنما باشد مثلاً اینکه از همه با معلوماتتر فیلسوفتر عارفتر عالمتر فقیهتر از همه سیاسیتر از همه زیباتر از همه در فلان هنر پیشرفتهتر و مقدمتر الی آخر... از همه قدرت بدنی بیشتر و... توجه میکنید حسابهای مختلفی دارد وقتی که میخواهد متفرد باشد حسد پیش میآید خب اینکه نمیشود آنهایی که میخواهند با این رقیب باشند باید آن داشتههایشان را از دست بدهند این حسد را میآورد حب ریاست جاه چهارم تزاحم در مقاصد. تزاحم در مقاصد یعنی چند نفر وقتی مقصودشان در یکجا است در یک چیز است با هم مزاحمت دارند اینجا این تزاحم در مقاصد در مقصود و خوف این که مقصود از دست برود آنجا که تزاحم است موجب حسد میشود چند زن برای یک مرد، چند شاگرد برای یک استاد، چند وزیر برای یک نخست وزیر، چند مقرّب برای یک سلطان، الی آخر... از این باب؛ یعنی چون مقصودهایشان در یک جا با هم تزاحم دارند این میترسد که به مقصودهایش نرسد باید آن یکی را به هر نحوی هست آن داشتههایش را از او بگیرد لذا حسد میورزد این هم یکی از انگیزههاست یکی دیگر از عللش تعزز است. تعزز یعنی چه؟ یعنی یک کسی است که عزت و کبریا دارد برای خودش و نمیخواهد کسی مزاحم این عزت و کبریا او باشد تعزز طلب است عزت طلب است کبریا طلب است؛ خب این اگر میخواهد که کبریای خودش را حفظ کند این فرد باید هرکسی را که ممکن است به اصطلاح دست بالای دستش بیاورد را نمیخواهد قطعاً نعمتها را از او زوالش را طلب میکند یکی از علل وعوامل دیگرش تکبر است این غیر از تعزز است تکبر میخواهد که بالاتر از همه باشد همه به او اطاعت کند از او متابعت بکنند به حرف او گوش بدهند این موجب حسد میشود یکی هم تعجب است تعجب یعنی انسان گاهی یک کسی را برای یک نعمت و یک عنایت کوچک میبیند این نعمت و این عنایت را برای او بزرگ میبیند این مسأله موجب حسد میشود و علل وعوامل دیگر. من هفت تا شمردم اینها را شما به یاد داشته باشید که همینهایی که گفتم آن اولی که خیلی کم پیدا میشود ولی شش تای بعدی برای ما مبتلا به است چون من کلیاتش را گفتم شما دیگر باید در مقام تجزیه و بررسی آن شکل خاصش که کدامش در وجود شما است آنها را مطالعه کنید
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت ۵:۵۱ ب.ظ  توسط امید علی منتی
|
|
|